از وطن يارى نيامد با من شيدا برون * آمدم مانند دست از آستين تنها برون
* * *
جاى در فانوس كى باشد چراغ مرده را * گر دلافسرده دارى ، پاى در خلوت منه
* * *
چو غنچهاى كه بود در ميان خرمن گل * نشستهام به دل جمع در پريشانى
[ 209 ] [ امير راستى تبريزى ]
صاحب طبع تيز و كلام شورانگيز ، امير راستى از اعيان تبريز كه در خراسان نشو و نما يافته ، مجمع اخلاق حميده و خصايل پسنديده بود و بيشتر اشتغال مهمّات ملكى مىداشت و به صفات ملكى نظر به آسايش خلايق مىگماشت . از اشعار آبدار اوست :
دل مرا كشتهء آن غمزهء پرفنّ مىخواست * للّه الحمد ، چنان شد كه دل من مىخواست
رباعى
شوق تو ز تن برون نخواهد رفتن * تا جان ز بدن برون نخواهد رفتن
گفتى كه برون كن از دلت مهر مرا * اين از دل من برون نخواهد رفتن
[ 210 ] [ مير محمّد راسخ سهرندى ]
صدرآراى ديوان دانشمندى ، مير محمّد راسخ سهرندى كه از سادات كرام و والانژادان عالىمقام است ، در مراتب نظمپردازى راسخ دم و در ساحت سخنطرازى ثابتقدم بوده ، به ادابندى معانى تازه و مضامين رنگين به فصاحت و بلاغت گوى سبقت از