رباعيات
اى دوست ! نه دشمنى ، دلآزارى چيست ؟ * خوى تو نه دهر است ، ستمكارى چيست ؟
چشم تو نه بخت ماست ، در خواب چراست ؟ * بخت تو نه چشم ماست ، بيدارى چيست ؟
و له
سرمايهء عيش جاودانى غم تو * بهتر ز هزار شادمانى غم تو
گفتى كه چنين واله و شيدات كه كرد ؟ * دانى غم تو ، و گر ندانى : غم تو
[ 205 ] [ مولانا رازى شوشترى ]
نوگل گلشن سخنورى ، مولانا رازى شوشترى ، كه در عالم شباب به شيراز رفته و در آنجا اعتبار تمامتر گرفته و از آنجا دلتنگ شده ، به آذربايجان و عراق آرميده . آخر كار در اصفهان پا به دامن عدم كشيده . اين دو بيت از اوست :
خوش آنكه شب كشى و روز آييم بر سر * كه : آه اين چه كس است و كه كشته است اين را ؟
* * *
زدى آتشم به جان و ز منت خبر نباشد * خبرت شود زمانى كه ز من اثر نباشد
[ 206 ] [ ميرزا محمّد سعد الدّين راقم مشهدى ]
مجمع محاسن و مكارم ، ميرزا محمّد سعد الدّين راقم كه اصلش از مشهد است ، ورق