ز طلعت تو به خورشيد دادهاند فروغ * ز طرّهء تو به فردوس بردهاند نسيم
تو راست حشمت جم در ميان اهل كمال * كه زلف توست چو جيم و دهان توست چو ميم
* * *
من نگويم به ابر مانندى * كه نكو نايد از خردمندى
او همىبخشد و همىگرديد * تو همىبخشى و همىخندى
رباعى
تا گرد رخت سنبل تر كاشتهاند * عشّاق دل از مهر تو برداشتهاند
آن چاه ذقن كه دل در او مىافتاد * تا لب به بنفشهء تر انباشتهاند
[ 201 ] [ مولانا حكيم روحانى سمرقندى ]
مقتبس انوار معانى ، مولانا حكيم روحانى كه اصلش از سمرقند است ، در عصر خود به فضائل يگانه و به كمالات منتخب زمانه بوده . در اوايل حال به ملازمت بهرام شاه غزنوى شتافت . پس از آن به مصاحبت سلطان خوارزم شاه احترام تمام يافت . پستر در تهلكهء چنگيز خان از بخارا به دهلى رسيد . در سنهء اربع و عشرين و ستّمائة كه سلطان شمس الدّين التمش قلاع تبنور و منپدوه به حيطهء تصرف درآورده ، قصايد غرّا در تهنيت گذرانيد . اين قطعه از او به ملاحظه درآمد :
مرد بايد كه به دنيا نكند ميل دو چيز * تا دل او ز ملامت به سلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قيصر بدهند * وام نستاند اگر وعده قيامت باشد