نظر چگونه بدوزم كه بهر ديدن دوست * ز خاك من همه نرگس دهد به جاى گياه
رباعى
چون كار دلم ز زلف او مانده گره * بر هر رگ جان صد آرزو مانده گره
اميد ز گريه بود افسوس افسوس * كآن هم شب وصل در گلو مانده گره
[ 200 ] [ مولانا رشيد الدّين وطواط بلخى ]
صدرآراى مجالس انبساط ، مولانا رشيد الدّين وطواط ، كه اصلش از بلخ است و نامش عبد الجليل ، نسب شريفش به حضرت امير المؤمنين عمر بن الخطاب - رضى اللّه تعالى عنه - مىرسد ؛ چونكه كوتاهقامت و حقير الجثّه بود ، لهذا به وطواط شهرت يافته ، و در فضل و كمال كوس بلندنامى مىنواخت و در اقران و اماثل لواى خوشكلامى مىافراخت و به فرط لياقت در قلوب ملوك و سلاطين جا داشته و به خدمت سلطان خوارزم شاه خيلى مكرّم و محترم بوده و در صلات قصايد مدحيّه فوائد كثيره برداشته و تا آخر حيات سلطان به كمال عزّت و اعتبار به ملازمت و مصاحبت اختصاص داشت و بعد وفاتش با پسر وى ، آلب ارسلان تا هفده سال به عنوان شايسته به سر برد و پس از فوت وى پيش سلطان محمود ، نبيرهء خوارزم شاه هم به حسب استدعا برخورد . كتاب حدائق السّحر در صنايع شعرى از تصنيفات اوست .
آخر كار به عمر نود و هفتسالگى در سنهء ثمان و سبعين و خمسمائة مرغ روحش به مرغزار بقا پر پرواز گشود و جسد خاكى در جرجانيهء خوارزم آسود . از طبع نقّاد اوست :
يكى منم كه اگر صد هزار جان بودم * به جان تو كه كنم جمله را به تو تسليم