كند غرق ندامت طبع صاف من زلالى را * زند ناخن به دل هر مصرع شوخم هلالى را
بكن از بادهء عشق كسى مملوّ دل خود را * نباشد پيش مستان حرمتى ميناى خالى را
نخست از تيغ آزادى بكن قطع امل آنگه * مسخّر كن سواد اعظم نازكخيالى را
* * *
اى شوخ فروهشته به رخ زلف دوتا را * نازل به سر من مكن اين تيره بلا را
* * *
عكس ساق تو مگر زد دم تأثير در آب * ماهى از موج بود پاى به زنجير در آب
آنقدر گريه نمودم به فراقت ، جانا ! * حال جسمم شده چون پيكر تصوير در آب
گريهء زار بود مهر بيان حالم * نيست اصلا به كسى طاقت تقرير در آب
* * *
ديد شايد گيسوى مشكين او گاهى به باغ * شاخ سنبل با هزاران پيچوتاب استاده است
نيست معلومم كه مىآيد به عزم دلبرى * گشته جسمم ديده يكسر چون حباب استاده است
همّت اعظم ندارد تكيه بر كس چون على * خيمهء افلاك بىچوب و طناب استاده است
* * *
تا فروهشت به رخ زلف خود آن حور سرشت * دود آه دلم از سينه پريشان برخاست
* * *