ما به ذوق گريهء مستى در اين بزم آمديم * مى بده ، ساقى ! به قدر آنكه چشمم تر شود
* * *
چنين مست از شبيخون گلستانى كه مىآيى * كه بوى خون گل از دامن پاك تو مىآيد
* * *
چنان از قيد اين صيّاد آزادى هوس باشد * كه پرواز بلندم تا لب بام قفس باشد
* * *
به پاى گلبنى از آشيان مىافكنم خود را * كه ترسم برگ گل بر خاك ريزد تا پرم رويد
* * *
به دام اضطراب آن ناتوان مرغم كه مىماند * ز من مشت پرى تا بر سرم صيّاد مىآيد
* * *
سوختيم و جوهر ما بر كسى ظاهر نشد * چون چراغان شب مهتاب بىجا سوختيم
* * *
متاب رخ نفسى تا به حال خود باشم * چو عكس آينه ما زنده از نگاه توايم
* * *
روز وصل تو گم كنم خود را * نو به دولت رسيده را مانم