به اميدى كه كنم بخيه به تار خورشيد * جيب را چاك زدن از سحر آموختهام
آن ضعيفم كه ز هم وا نشود مژگانم * با چنين حال بهسوى كه نظر دوختهام ؟
* * *
لطف حسنش ز خط دو بالا شد * اين خزان و بهار را نازم
* * *
از ملاحتهاى خوبان جهان با من مگو * من نمكپروردهء لبهاى دلدار خودم
* * *
رساند تا به كجا مشق دلربايىها ؟ * هلاك طرز نگاه كرشمهساز توام
* * *
كه مىزند به دلم ناوك تغافلها * كه چون جرس همه جا پرخروش مىآيم
رساند جان به لبم انتظار گلرويى * كه چون چراغ سحر گلفروش مىآيم
* * *
ز بهر آنكه طفلان را به كف سنگ است ، مىنالم * جنونم را بيابان جهان تنگ است ، مىنالم
* * *
ناله رسواى جهان كرد مرا * آه اين بانگ دهل را چه كنم ؟
* * *
غم فزون است و صبر كم چه كنم ؟ * آه ، مردم ز دست غم ، چه كنم ؟
* * *