نامهء خود چه سپارم به نسيم سحرى * هرزهگردى است كه خود باد به كف مىآيد
* * *
همين نه چشم تو صد فتنه در كمين دارد * نگاه ناز تو خنجر در آستين دارد
* * *
همه تن شمعصفت گرچه زبان گرديدم * قصهء درد من افسوس به پايان نرسد
* * *
فريبخوردهء شيرينلبى بود ، يا رب ! * كه دل به پهلوى من همچو كودكان گريد
* * *
ميفشان آب چشم ، اى نوحهگر ! بر خاك جانبازان * كسى كه جان دهد در عاشقى ، مردن نمىداند
* * *
خاكى شدم و گوشهء دامان نگرفتم * ز آوارگيم گرد بيابان گله دارد
خوشدل ! ز كجا آمدهاى ، وين چه جنون است ؟ * كز دست تو هر تار گريبان گله دارد
* * *
از جنونم فلك خبر دارد * بر سر من كه ژاله اندازد
ساغر چشم تو اگر بيند * نرگس از كف پياله اندازد
* * *
خوشدل از رويش ندارد آرزو جز بوسهاى * و آن خط نورسته خط بر آرزويش مىكشد
* * *