تا چشم تو را دشنهء خونخوار به دست است * خونينكفنان را خط زنهار به دست است
چاك دلت ، اى شانه ! رفو چون نپذيرد * از گيسوى خوبان به تو صد تار به دست است
* * *
بست و شكست گرچه ز تدبير زلف توست * مشكين دلى كه بستهء زنجير زلف توست
* * *
به جاى سبزه ز خاكم دمد درخت حنا * از آنكه رنگ حناى كف نگارم سوخت
* * *
همين نه زلف سياهت غرور زنگ شكست * نگاه مست تو ميخانهء فرنگ شكست
* * *
تا منم از من نشود يار يار * نعرهء هستى شكنم آرزوست
* * *
چه نالههاست نهانى به سينهام ، يا رب ! * كه نارسيده به لب شور در جهان انداخت
* * *
بسكه نيرنگى اين دهر تماشا كردم * چشم حيرتزدهام چون پر طاوسى ريخت
* * *
از كه آموخته اين كافر ناقوسنواز * شورش عشق كه در پردهء ناقوسى ريخت ؟
* * *