پيچيده هواى تو ز بس در نفس ما * لبريز فغان است چو نى هر نفس ما
* * *
دخت رز خواستيم و رسوايى * پير منع داد در جهيز مرا
* * *
بىرديف آمده در محفل رندان امشب * محتسب را ز خطر قافيه تنگ است اينجا
* * *
دوست مىدارم سرشك لالهرنگ خويش را * شستهام زين آب دلق نام و ننگ خويش را
بر سر كوى تو پيدا كردهام شور جنون * كن مقابل با من آن دل همچو سنگ خويش را
در غم لاغر ميانان هر رگ من تار شد * مىنوازم دمبهدم ز آن تار چنگ خويش را
* * *
غمت ربوده چنان طاقت و توان مرا * كه كرده است گره در گلو فغان مرا
هماى ظلم بتان بس بلندپرواز است * به زير خاك سپاريد استخوان مرا
* * *
سزد كه رخت كشم سوى بوستان تنها * بهار حسن به جوش است و آن جوان تنها
منم به كوى تو افتاده و بدان مانم * كه ره نديده بماند ز كاروان تنها
* * *
كردم از خون جگر ناوك او را سيراب * اهل دل شاد نمايند دل مهمان را
* * *