خونى ز چشمم مىرود ، از انتظار كيست اين ؟ * تيرى به جانم مىخلد ، از خار خار كيست اين ؟
دل كز بتان بوالهوس آورده بودم بازپس * بار دگر دزديده كس ، بنگر كه كار كيست اين ؟
* * *
اى زندگانىبخش من لعل شكرگفتار تو ! * در آرزوى مردنم از حسرت ديدار تو
* * *
اى غمزهء خونريز تو خونم به افسون ريخته * افسون چشم كافرت زينگونه صد خون ريخته
اى كرده خسرو را زبون ، حالش نپرسيده كه چون * خون كرده دل را از درون ، وز ديده بيرون ريخته
* * *
به فراغ دل زمانى نظرى به خوبرويى * به از آنكه چتر شاهى ، همه عمر هاىوهويى
* * *
به يك كرشمه كز آن چشم دلربا كردى * چو جان به سينه درون آمدىّ و جا كردى
* * *
روا باشد كه با آن روى چون شمع * شب تاريك ما بىنور دارى ؟
* * *