اصفهان است و از سادات رضوى بوده . بعد احراز سعادت حجّ در عهد سلطنت عالمگير پادشاه به هند فايز گرديد و صبيهء فضائل خان مير سامان و مير منشى سركار شاهى را به حبالهء نكاح خود درآورده ، به حصول منصبى شايسته عزّت و اعتبار به هم رسانيده و به اعانت روح اللّه خان يزدى ميربخشى به تدريج به خدمات عمده سرفرازى اندوخته و در زمان دولت شاه عالم بهادر شاه به خطاب امتياز خان و نيابت صوبه عظيمآباد امتيازى عظيم يافته . بعد چندى چنان به خاطرش گذشت كه نوكرى گذاشته ، به ولايت بايد رفت .
پس به مقتضاى برگشتگى طالع از نوكرى و خدمت سترگ مستعفى گشته ، عزم ايران پيش نهاد خاطر ساخت و از راه دهلى و لاهور به ملتان رسيد و از آنجا به بكردار افتاد .
مير عبد الجليل بلگرامى كه در آن ايّام وقايعنگار و بخشى آنجا بوده ، از راه اخلاص به امتناع خالص از رفتن پيشتر پرداخته ؛ فأمّا چونكه مدّت حيات قريب الإتمام بود ، ممانعت مير فايده نبخشيد . آخر از آنجا برآمده ، به سيوستان منزل گزيد . خدايار خان عبّاسى مرزبان كه حسبالايماى خواجه حسين خان كوكلتاش ، ناظم ملتان ، چشمبهراه او بود ، در سنهء اثنين و عشرين و مائة و ألف شبى جمعى را فرستاده ، به طمع مال نظر به مال نكرده ، كارش تمام ساخت . خالص صاحب ذهن و ذكا بوده و فكر بلند و طبع رسا داشت . از افكار اوست :
به هر حالت كسى را همّتم محروم نگذارد * كفم گر بود خالى ، بوسه دادم دست سايل را
* * *
كى شويم آزاد از قيد خودى ، چون عنكبوت * بعد مردن هم به دام خود گرفتاريم ما
* * *