سرم فداست چو تيغ تو گرد سر گردد * دلم نماند كه تير تو را سپر گردد
* * *
يار پيكان زد و من در هوس آن مردم * كه زنم بوسه بر آن دست كه پيكانم زد
اى اجل ! آن قدرى صبر كن امروز كه من * لذّتى گيرم از آن زخم كه بر جانم زد
* * *
آزردهجانى را مكش ، بىخانمانى را مكش * مسكين جوانى را مكش ، آخر جوانى ، اى پسر !
* * *
اى زده ناوكم به جان يكدوسه چار و پنج و شش * كشته چو بنده هر زمان يكدوسه چهار و پنج و شش
گفته به وعده گهگهى يك شب از آن تو شوم * روز گذشته در ميان ، يك دو سه چهار و پنج و شش
پيش در تو هر نفس از هوس دهان تو * بوسه زنم بر آستان ، يك دو سه چهار و پنج و شش
* * *
دل بستمت به زلف و ندانستم اينقدر * كز وى چنين دراز شود گفتگوى دل
* * *
هردم غم خود با دلافگار بگويم ؟ * چون طاقت آن نيست كه با يار بگويم
افگار كنم همچو دل خود ، دل آنكس * كاو را سخنى زين دلافگار بگويم