دردى است در اين سينه كه بيرون نتوان داد * حيف است كه درد تو به اغيار بگويم
* * *
همسايه مى بسوزد و فرياد مىكند * ز آن نالهها كه من پس ديوار مىكشم
روشن چو روز كرد بر آفاق سوز من * اين شعله كز جگر به شب تار مىكشم
* * *
من كشتهء هجر يار خويشم * درماندهء روزگار خويشم
* * *
ز هر موى تو بر دل بند دارم * دلم خون گشت ، پنهان چند دارم ؟
* * *
ايوان مراد بس بلند است * دردى به هوس رسيد نتوان
اين شربت عاشقى است ، خسرو ! * بىخون جگر چشيد نتوان
* * *
چه بلاست ز آن دو چشمت نگهى به ناز كردن * مژه را گشاده دادن در فتنه باز كردن
به جفات سر نهادم ، بكن آنچه مىتوانى * چه كنم ؟ نمىتوانم ز تو احتراز كردن
* * *
افتاده بودم در رهش ، بگذشت و گفتا : كيست اين ؟ * گفتند : بيمار غمت ، گفتا : نخواهد زيست اين
* * *