اى طفل اشك ! پا به ادب نه كه ريخته است * چون شيشهء شكسته مرا در كنار دل
* * *
نشد فغان به اثر تا ره جنون نروم * سخن نبشته نشد تا نفس به خون نزدم
* * *
داد جمعيّت دلهاى اسيران بر باد * نكنم شكوه از آن زلف پريشان ، چه كنم ؟
* * *
ز آواز خوش آن غنچهلب تا دور شد گوشم * به خون آغشتهتر از پنبهء ناسوز شد گوشم
* * *
كوتاه ماند دست تمنّا در آستين * داريم گريه بىتو چو مينا در آستين
* * *
چه خوش است با خيال تو نهفته راز كردن * به زبان بىزبانى سر شكوه باز كردن
* * *
تا ديدهام آن طرّهء طرّار پريشان * خاطر شده آشفته و گفتار پريشان
دامن مكش ، اى نخل وفا ! از كف عاشق * گل را نكند همرهى خار پريشان
* * *
شمع را شعله مسلسل ز دل آيد بيرون * آه دل سوختگان متّصل آيد بيرون
زلف مشكين تو هرجا كه شود غاليهسا * نكهت از نافهءچين منفعل آيد بيرون
* * *
روى كه جلوه كرد كه حيرانم اينچنين * زلف كه ديدهام كه پريشانم اينچنين
* * *