نخلم از گريه در آب است و ثمر پيدا نيست * تا فلك آتش آه است و اثر پيدا نيست
* * *
پنهان نگشت در دل صد چاك راز عشق * اين خانهء شكسته هوا را نگه نداشت
* * *
از شوق ز بس چشمبهراه تو نشستم * تار مژهام مدّ نگاهى شد و برخاست
* * *
نخلى شد و بارش همه پيكان بلا شد * هر تخم كه ناز تو به باغ دل ما ريخت
* * *
چيده از دام و قفس طرفه بساطى هر سو * عشق پنداشته ما را پر پروازى هست
* * *
فتنهء روز جزا در قدم جلوهء اوست * با قيامت قد او دست و گريبان برخاست
* * *
عشق مىگويم و چون شمع لبم مىسوزد * راز پنهان من امشب به زبان افتاده است
* * *
بيهوده سينه بر در و بام قفس زديم * صيّاد ما ز حال اسيران خبر نداشت
* * *
دلم به وعده بر آتش فكندى و رفتى * بيا كه سوختن اين كباب نزديك است
* * *
تنگى سينه دلم را به فغان مىآرد * ور نه با ناز تو خاموشى و فرياد يكى است
* * *
زان پيشتر كه چهره به مى ارغوان كنى * داغت چو برگ لاله دلم را كباب ساخت
* * *