خيال سايهنشينان سرو ناز جداست * و گرنه هر شجرى سايهگسترى داند
* * *
رهايى كى توان از پنجهء گيراى صيّادى ؟ * كه تيغش خون ما را از چكيدن بازمىدارد
* * *
مژه برهم نزدم آينهسان در همه عمر * بسكه در ديدهء من ذوق تماشاى تو بود
* * *
شمع بالين من خسته شد ، آنگاه رخش * كز ضعيفى نگهم تا سر مژگان نرسد
* * *
يك تبسّم كردى و شور جهان شد آشكار * يك اشارت كردى و صد داستان آمد پديد
* * *
سوداى كريمان همه سود است كه نيسان * گوهر عوض قطره ز دريا نستاند
* * *
با آنكه مىمكم جگر از تشنگى چو شمع * ابر بهارم از مژهء اشكبار خويش
اى مست ! ناز طعن اسيرى مزن به من * از خويش غافلى كه نگشتى شكار خويش
* * *
گردن بزن ، بسوز و بكش ، جسم و جان ز توست * چون شمع فارغيم ز سود و زيان خويش
* * *