رنگين بوده ؛ پختگى ، از كلامش پيدا و پركارى از اشعارش هويدا . پس از آنكه به طواف مكّهء معظّمه و زيارت مدينهء منوّره سعادت اندوخته ، « حاجى » تخلّص ساخت و بعد اتمام ايّام سفر ، اقامت در مدراس انداخت و اواخر ثانى عشر داعى اجل را لبّيك گفت . اين چند بيت از اوست :
لالهسان هر دو به هم دوخته خيّاط ازل * كسوت ماتمى و پيرهن شادى ما
* * *
يافت ذوق بستر افتادگىها را مگر * سايه از روزى كه خوابيدهست ، پهلو برنداشت
* * *
مرا مستغنى از اسباب ارباب فنا دارد * ز موج سيل صحن خانهء من بوريا دارد
زند در دشت بىتابى به آهو سيلى وحشت * نمىدانم دل از شوق كه آتش زير پا دارد ؟
* * *
گره كار فنا بود سر هستى ما * حلّ اين عقده بهجز ناخن شمشير نشد
* * *
نپندارى به غفلت هم ز كار خويش بىكارم * كه من در عين مستى همچو چشم يار هشيارم
* * *
برون كى مىرود از آتش عشقت ز سرجوشم ؟ * كه بر ديگ گداز خويش چون تبخاله سرپوشم
* * *