نه به درد آشنايى ، نه به عشق راه دارد * به چه كار آيد اين دل كه كسى نگاه دارد ؟
* * *
به آن نگار گل از شرم روبهرو نشود * هزار رنگ شود ، ليك همچو او نشود
* * *
سبو را گر نبرد از خود اداى چشم مىنوشش * چرا در بزم از ميخانه مىآرند بر دوشش ؟
* * *
كشيدم ذلّت از هر نيك و بد ، پابوس او كردم * براى اين نماز از آبروى خود وضو كردم
* * *
دهد اهل نظر را زينت ظاهر پريشانى * كه آرد خانهء چشم سپيدى رو به ويرانى
* * *
ظهرگون ز نيرنگ وحدت ذات است * هزار رنگ برآرد گل و بهار يكى
[ 173 ] [ شيخ محمّد على حزين لاهيجى ]
مطلع ديوان سخنسنجى ، شيخ محمّد على حزين لاهيجى كه نسب والايش به هجده واسطه به شيخ زاهد گيلانى سهروردى ، مرشد سيّد شاه صفى الدّين اردبيلى ، جدّ سلاطين صفويّه ، مىرسد و ولادتش در سنهء ثلث و مائة و ألف در اصفهان جلوهء ظهور يافته .
در اوايل حال سرى به سياحت ممالك ايران كشيد و اكثر بلاد خراسان و عراق و فارس و آذربايجان را پى سپر كرد و از فضلاى دهر و علماى عصر به تحصيل علوم عقلى