والادستگاه از سر غضب درگذشته ، او را طلب ساخت و به افزايش و احترام وى پرداخت . پس از آن به كاشان رفته ، رخت اقامت در آنجا انداخت .
آخر كار در سنهء احدى و ستّين و تسعمائه كه جام حياتش لبريز شده بود ، شبى در عالم مستى از بالاخانه درافتاده ، جان داد . از اشعار آبدار اوست :
حيرتى ناله ز درد دل خود چندان كرد * كه دل يار به درد آمد و اغيار گريست
* * *
گه دل از عشق بتان ، گه جگرم مىسوزد * عشق هر لحظه به داغ دگرم مىسوزد
همچو پروانه به شمعى سروكار است مرا * كه اگر پيش روم بالوپرم مىسوزد
* * *
دل تاب در آن زلف گرهگير ندارد * ديوانهء ما طاقت زنجير ندارد
* * *
مانده در زلف تو دل ، واى بر آن صيد ضعيف ! * كه به دام افتد و از خاطر صيّاد رود
* * *
نظر مكن سوى من در ميان خلق ، مباد * كه من ز هوش روم ، ديگران نظاره كنند
رباعى
اى آنكه دواى دردمندان از توست ! * ابر از تو به گريه ، غنچه خندان از توست !
هرچند مرا گناه بيش از پيش است * چشم كرمم هزار چندان از توست