هرچه سنجد خيال ما ، همه نقص * هرچه گويد زبان ما ، همه هيچ
* * *
هركه به خود نظر كند ، آن نه ظرافتى بود * بلكه به نزد اهل دين آن نظر آفتى بود
* * *
اى كار همه ز تو فراهم * چون مرهم جملهاى ، مرا هم
رباعيات
در عشق تو از دلم سلامت برخاست * بيگانه و خويشم به ملامت برخاست
ننشسته هنوز با تو يكدم به مراد * كز هر دوجهان شور قيامت برخاست
و له
از دست فراق گر امانى باشد * باشد كه اميد نيمجانى باشد
چون شانه همى گرد سرت مىگردم * تا يك سر مو ز تو نشانى باشد
و له
خوشخوش غم تو خون دلم پاك بخورد * وز نالهء من نيامدش باك ، بخورد
بيچاره دلم زمين به دندان بگرفت * از دست ستمهاى غمت خاك بخورد
و له
اى سايه ! تو مرد صحبت نور نهاى * رو ، ماتم خود دار كزين سور نهاى
انديشهء وصل آفتابت نرسد * مىساز به اينقدر كزو دور نهاى
و له
اى نفس ! بلاى اين دلريش تويى * سرمايهء محنت ، اى بدانديش ! تويى
خواهى كه شوى به كام دل همدم دوست * با خود منشين كه دشمن خويش تويى