رند مشرب به ملتان رسيد و همهوقت اين رباعى :
درد دلم از شمار دفتر بگذشت * وين قصّه به هر محفل و محضر بگذشت
اين واقعه در جهان شنيده است كسى ، * من تشنهء آب و آبم از سر بگذشت ؟
خوانده ، مىناليد ؛ تا شبى معدن الحقائق و المعارف ، حضرت خواجه صدر الدّين عارف بن شيخ بهاء الدّين زكريا - قدّس سرّهما - سرور عالم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - را به خواب ديد كه مىفرمايد : « اى صدر الدّين ! فرزند مرا از اين جماعت برآورده ، به كارى مشغول كن » . چون از خواب بيدار شد ، در مجمع قلندران درآمده ، پرسيد كه سيّد در ميان شما كيست ؟ آنها اشاره به امير سادات كردند . او دستش گرفته ، پيش والد ماجد خود برده به شرف بيعتش درآورده ، خود به تربيت وى مشغول گرديد ؛ تا به فيض صحبت با بركتش عارج معارج مقامات عاليه گشته ، خرقهء خلافت از دست مباركش پوشيده و بنا بر هدايت خلق به ولايت هرات رخصت يافته ، تا مدّت دراز در آنجا طريقهء ارشاد جارى داشته ، طالبان خدا را به سرمنزل مقصود رسانيد .
از تصنيفات كرامت آياتش نزهت الأرواح و مثنوى كنز الرّموز و زاد المسافرين به ملاحظه درآمده ، سراسر مملوّ از فصاحت و بلاغت است و يكقلم مشحون از پند و موعظت .
گويند كه طرب المجالس و روح الارواح و صراط المستقيم نيز از مصنّفات اوست .
و وى يكصد و هفده سال عمر يافته ، آخر كار در سنهء سبع و عشر و سبعمائة به فردوس برين آرميده ؛ قبر شريفش در مصرخ هرات بيرون قبّهء مزار مبارك شيخ عبد اللّه طيّار واقع گشته . كلام دلآويزش كه يكسر دردانگيز است ، اين چند بيت و رباعى از آن تبرّكا اختيار افتاد :
اى به وصف زبان ما همه هيچ ! * همه آن تو ، آن ما همه هيچ
بىمن و تو ، تويى چنانكه تويى * بىنشانا ! نشان ما همه هيچ
ما به كنه حقيقتت نرسيم * اين يقين و گمان ما ، همه هيچ