چشمت سوى من نمىشود باز * جانا « 1 » ! مگر از منت غبار است ؟
* * *
گشتم ز فرق تا به قدم حلقه چون ركاب * آن شهسوار من قدم از من دريغ داشت
* * *
ساقيا ! مى ده كه ابرى خاست از خاور سپيد * برگ را سرسبزى آمد ، سرو را چادر سپيد
ابر چون چشم زليخا ، بهر يوسف ژالهبار * ژالهها چون ديدهء يعقوب پيغمبر سپيد
* * *
من بودم و كنجى و حريفى و سرودى * غم را كه نشان داد ، بلا را كه خبر كرد ؟
* * *
مشكل سروكارى است كه بر وعدهء معشوق * صابر نتوان بود و تقاضا نتوان كرد
* * *
حسن ! دعاى تو گر نيست مستجاب ، مرنج * تو را زبان دگر و دل دگر ، دعا چه كند ؟
* * *
يك سر مو دلت سپيد نشد * گرچه مويى به تن سياه نماند
اى حسن ! توبه آن گهى كردى * كه تو را طاقت گناه نماند
* * *
هامش
( 1 ) . نسخه : جانان .