فراست و كمال هوشمندى آنچنان در خاطر مبارك پادشاه جا يافته بود كه ما فوق خود ديگرى را از محلّت عاليات در عزّت و احترام بگذاشت ، بديهه به عرض رسانيد :
كليد ميكده گم گشته بود ، پيدا شد
و مورد تحسين و آفرين فراوان گشت . در بياض يكى [ از ] « 1 » ثقات اين چند بيت به نام بيگم موصوفه ديده ، در اينجا نگارش يافته :
از پنجهء من چاك گريبان گله دارد * وز گريهء من گوشهء دامان گله دارد
دامان نگه تنگ گل حسن تو بسيار * گلچين بهار تو ز دامان گله دارد
سنبل به چمن ، نافه به چين ، مشك به تاتار * از نكهت آن زلف پريشان گله دارد
ازبسكه به زندان غمش دير بماندم * زنجير به تنگ آمد و زندان گله دارد
گه بتشكنم ، گاه به مسجد زنم آتش * از مذهب من گبر و مسلمان گله دارد
در بزم وصال تو به هنگام تماشا * نظّاره ز جنبيدن مژگان گله دارد
آخر كار آن شاه جمجاه در سنهء سبع و ثلاثين و ألف در لاهور جان به جهانآفرين سپرد . اين چند بيت از طبع عالى اوست :
تر نگردد كام من گر هفت دريا دركشم * شربت ديدار بايد تشنهء ديدار را
* * *
هامش
( 1 ) . به قياس افزوده شد .