بسكه در جان فگار و چشم بيدارم تويى * هركه پيدا مىشود از دور ، پندارم تويى
رباعيات
عيبى است بزرگ بركشيدن خود را * وز جملهء خلق برگزيدن خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت * ديدن همهكس را و نديدن خود را
و له
اى بلبل جان مست ز ياد تو مرا ! * وى پايهء غم پست ز ياد تو مرا !
لذّات جهان را همه در پا فكند * ذوقى كه دهد دست ز ياد تو مرا
و له
عمرى به شكيب مىستودم خود را * در شيوهء صبر مىنمودم خود را
چون هجر آمد ، كدام صبر و چه شكيب * المنّة للّه آزمودم خود را
و له
يكذرّه ز ذرّات جهان پيدا نيست * كز نور تو لمعهاى در آن پيدا نيست
از غير نشان تو همىجستم دى * امروز ز غير تو نشان پيدا نيست
و له
در ژندهء فقر ، عيبپوشى بهتر * در نكتهء عشق ، تيزهوشى بهتر
چون بر رخ مقصود نقاب است سخن * از گفتوشنود ما خموشى بهتر
[ 135 ] [ شاه فضل اللّه جمالى كبنويى ]
مردمك ديدهء خوشمقالى ، شاه فضل اللّه جمالى ، كه اصلش از كبنو است و نشو و نما در دهلى يافته و در حلقهء ارادت شيخ سماء الدّين چشتى درآمده ، رياضتهاى شاقّه