شب از فسانهء وصلت به روز مىآرم * اگرچه بخت مرا زين فسانه خواب آورد
* * *
مرا ز مايهء سودا اميد سود نماند * كه يار با من شيدا چنانكه بود ، نماند
* * *
چه خجسته صبحدمى كزان گل نورسم خبرى رسد * ز شميم جعد معنبرش به مشام جان اثرى رسد
به خدنگهاى جفاى تو چه بلا خوشم كه هنوز از آن * ز دلم نكرده يكى گذر به قضاى آن دگرى رسد
* * *
اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتد * ز چاك سينه چون آتش جهد در بسترم افتد
* * *
كردم آباد به صد خون جگر خانهء چشم * جا در اين منزل آباد نكردى هرگز
* * *
من و خيال تو شبها و كنج خانهء خويش * سرود بىخودى و آه عاشقانهء خويش
به خون همىطپم از نالههاى خود همهشب * كسى نكرده چو من رقص در ترانهء خويش
خيال خال تو بردم من ضعيف به خاك * چنانكه دانه كشد مور سوى خانهء خويش
خوشم به شعلهء اين آه آتشين همهشب * مرا چو شمع سرى است با زبانهء خويش
* * *