از وطن آواره گرديد از نظر افتاده ، آه * برق عالمسوز حسنش سوخت تا مأواى اشك
* * *
گر خاك شوم ، پاى حنابست تو بوسم * ور سرمه شوم ، چشم سيهمست تو بوسم
از بار غمت خم شدم ، اى ترك جفاجو ! * شايد كه گهى همچون كمان دست تو بوسم
چون بينش دلخسته فتادم سر راهت * باشد كه سم اسب سبك جست تو بوسم
* * *
روزافزون حسن تو ، يا ماه يا آزار من ؟ * گرمتر خوى تو ، يا خورشيد يا بازار من ؟
تنگ غنچه ، يا دهانت يا دل افسردهام ؟ * گلستان خوش ، يا رخت يا سينهء افگار من ؟
آستينت پرشكن ، يا زلف يا پيشانيم ؟ * دست شه گوهرفشان ، يا ابر يا افكار من ؟
* * *
تازه گردد از مى ديرينه داغ عاشقان * مىشود روشن از اين روغن چراغ عاشقان
* * *
دلم خالى ز سوز عشق نبود ، گرچه خاموشم * برون نايد ز لب از ناتوانى نالههاى من
* * *