چمن از جلوهء رنگين تو انداز آموخت * نكهت گل ز خرامت سبق ناز آموخت
* * *
اشك گرمم كه رهش دوش به مژگان افتاد * آتشى بود كه ناگه به نيستان افتاد
* * *
مرا نه از غم مردن به دلگرانى بود * كه خصم جانم اگر بود ، زندگانى بود
[ 111 ] [ مكهّن لال بهجت بلگرامى ]
سخنطراز خوشفكرت ، مكهّن لال بهجت ، كه از قوم كاليت است و اصلش از خطّهء بلگرام ، در مشق سخن از شاگردان عوض راى مسرّت شاهجهانپورى بوده . شاعر صافگو و كلامش دردانگيز است . اوايل مائة ثالث عشر درگذشت . از اوست :
وفاى وعده از آن بىوفا اميدم نيست * هزار بار مرا گر اميدوار كند
ز دست بهجت مسكين دگر چه مىآيد * جز اينكه نقد دلوجان نثار يار كند
* * *
به تعظيم رقيبان تا به كى هربار برخيزم ؟ * همان بهتر كه من از بزم او زين عار برخيزم
* * *
گر بود صبر ، رسد درد به درمان روزى * حيف و صد حيف كه من صبر ندارم ، چه كنم ؟
[ 112 ] [ سيّد مرتضى بينش مدراسى ]
جوهر قابل سخنشناس ، سيّد مرتضى بينش از اهل مدراس كه از سادات حسينى