كس نشان دل گمگشتهء من هيچ نداد * آه در زلف شكن در شكنش چيزى هست ؟
* * *
از رميدن بازاستادى و از شوخى هنوز * مىزند چون شمع بر قد خوشت رفتار موج
* * *
آن چشم مىپرست كه تكليف جام كرد * در هر نگاه دور به مجلس تمام كرد
* * *
لب از گفتار بايد بست گر دل صاف مىخواهى * كه اين آيينه را از ترزبانى زنگ مىگيرد
* * *
تا غمزهء تو خنجر بيداد بركشيد * هركس كه سر نكرد فدا ، دردسر كشيد
* * *
كار دنيا در گرفتارى بود همرنگ زلف * واكنى گر عقدهاى ، بند دگر پيدا كند
* * *
ز هم نمىگسلد رشتهء تماشايم * ز بسكه با نگه او نگاه مىپيچم
* * *
از صف مژگان خونريزش نگه آيد برون * چون سوار يكّهتازى كز سپاه آيد برون
عالمى ازبسكه غمگين رفت در زير زمين * وقت آن آمد كه جاى سبزه آه آيد برون
* * *