برخيز دلا ! ناله و فريادى كن * وز غفلت خويش داد بيدادى كن
از ياد خدا نرفتهاى نيمنفس * برخيز تو هم يكنفسش يادى كن
[ 108 ] [ بديع سمرقندى ]
شيفتهء ادابندى ، بديع سمرقندى ، كه در علم تاريخ و معمّا و ديگر فنون غريبه مناسبت لايقه داشت ، از وطن خود به ممالك دكن رسيده ، در بلدهء خبير به عزّت و اعتبار تا آخر حيات به سر برد . اين بيت از اوست :
تو را اى گل ! چو خندان صبحدم در بوستان ديدم * ز شبنم غنچهها را آب حسرت در دهان ديدم
[ 109 ] [ مير عظمت اللّه بىخبر بلگرامى ]
زبدهء عالىطبعان نظمگستر ، مير عظمت اللّه بىخبر كه خلف ارشد مير لطف اللّه احمدى بلگرامى است ، به فضائل صورى و معنوى آراسته و به خصايل پسنديده پيراسته ؛ به روش اسلاف بر جادهء قناعت ثابتقدم و به مذاق توكّل و استغنا راسخ دم بوده ، در نظمپردازى طبع رسا و فكر آسمانپيما داشت . كلام دلپذيرش دردانگيز است و اشعار بىنظيرش دلاويز . تذكرهء مسمّى به سفنيهء بىخبر از تأليفات اوست . آخر كار در سنهء اثنين و اربعين مائة و ألف بساط هستى پيچيده و در دهلى به جوار روضهء متبرّكهء سلطان المشايخ حضرت نظام الدّين اوليا - قدّس سرّه - مدفون گرديد . از اشعار آبدار اوست :
كس نيست به عالم كه شود همنفس ما * اى بىكسى ! اكنون تو شدى دادرس ما
* * *