برگ و سازم جز هجوم گريهء بىتاب نيست * خانهء چشمى كه من دارم كم از گرداب نيست
* * *
در اين هوسكده هركس بضاعتى دارد * دعاست مايهء جمعى كه دستشان خاليست
* * *
حسرت زلف توام بود ، شكستم دادند * وصل مىخواستم ، آيينه به دستم دادند
* * *
مطلبى گر بود از هستى ، همين آزار بود * ور نه در كنج عدم آسودگى بسيار بود
* * *
روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسوايى * گر از انصاف پرسى ، محتسب هم دخترى دارد !
* * *
كسى از التفات چشم خوبان كام بردارد * كه بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد
* * *
يكقدم ناكرده بيدل قطع راه آرزو * منزل آسودگى از ما بسى فرسنگ ماند
* * *
تغافل چه خجلت به خود چيده باشد * كه آن نازنين سوى ما ديده باشد
حنايى است رنگ بهار سرشكم * ندانم به پاى كه غلطيده باشد
* * *