چه نشاط باده بخشد به من خراب بىتو * به مه گرفته ماند قدح شراب بىتو
تو چنان رميدى از من كه به خواب هم نيايى * به كدام اميدوارى بروم به خواب بىتو
[ 105 ] [ بهوپت راى بيغم كهترايى ]
عاشق ثابتقدم ، بهوپت راى بيغم كه از قوم كهترايى است ، آبا و اجدادش به سرانجام عهدهء قانونگويى قصبهء پنهان كه از اعمال سركار جون من مضافات صوبهء پنجاب است ، مىپرداختند . قضا را بيغم به درد عشق هندو پسرى مبتلا شده ، نقد جمعيّت را به قمار محبّتش باخت ، و ترك لباس كرده ، در زمرهء بيراكيان كه از فقراى هنودند ، درآمد . در مبادى حال مشق سخن به خدمت سرخوش مىگذرانيد و به موزونى طبع در نظمپردازى فكر خوشى و تلاش نيكو داشت . مثنويّات متعدّده در قصص فقراى قوم هنود به سلك نظم كشيد و ديوان غزل و رباعى قريب شش هزار بيت جمع نموده . آخر الأمر در سنهء اثنين و مائة و ألف راه عدم پيموده . از كلام رندانهء اوست :
در فضاى عشق جانان بوالهوس را بار نيست * هر سرى شايستهء سنگ و سزاى دار نيست
* * *
مرا ابروكمانى مىكشد در بر ، ولى ترسم * كه اين در بر كشيدنها چو ناوك دورم اندازد
* * *