به بىسامانيم وقت است گر شور جنون گريد * كه دستى گر كنم پيدا ، نمىيابم گريبان را
* * *
مردهام اما ز آسايش همين بىبهرهام * با كف خاكم هنوز آن طفل دارد كارها
* * *
امان خواه از گزند خلق در گرماختلاطىها * كه عقرب بيشتر در فصل تابستان شود پيدا
* * *
به اوج كبريا كز پهلوى عجز است راه آنجا * سر مويى گر اينجا خم شوى ، بشكن كلاه آنجا
* * *
نقّاش ! زحمت خطوخال آنقدر مكش * بايد كشيد خاطر او را بهسوى ما
* * *
چه امكان است گرد غير زين محفل شود پيدا * همان ليلى شود بىپرده گر محمل شود پيدا
* * *
تبسّمى كه كشيده است تيغ بر گلشن * كه خنده بر لب گل نيمبسمل افتاده است
* * *
هرچند غبارم همه بر باد فنا رفت * اميد به كوى تو همان خاكنشين است
* * *