ز رويش خانهء آيينه سامان دگر دارد * پرى در شيشه ، مى در جام ، گلشن در نظر دارد
* * *
تا يكسخن توان ز لب دلستان شنيد * از هركسى هزار سخن مىتوان شنيد !
* * *
بينش ! از هر نگهى عرض تمنّا كرديم * مردم ديدهء ما نيز زبانى دارد
* * *
ياقوت غلام لب خندان تو باشد * الماس كمربستهء مژگان تو باشد
* * *
هرگز نشد به حرف طلب آشنا لبم * از آبروى خويش چو دريا لبالبم
سرو قد تو در نظرم بود جلوهگر * روزى كه شد به حرف الف آشنا لبم
* * *
چو آسيا نخورم رزق ديگران ، بينش ! * ز حرص گر همه اعضا شوند دندانم
* * *
به صد تمكين گذشت از من كه استفتاى ناز است اين * شدم خاك رهش من هم كه آيين نياز است اين
* * *
ازبسكه جا به ديدهء مردم گرفتهاى * هركس كه ديد آينه را ، ديد روى تو
* * *
صد بهار آمد و يك گل نزدم بر سر خويش * كه مبادا رسدم سرزنش خار كسى
* * *