آن آتش نهفته كه در سينه داشتم * چندان بلند شد « 1 » كه دل آفتاب سوخت
* * *
به سوز عشق ز هر موى من شرر پيداست * شب سياه مرا جلوهء سحر پيداست
* * *
ندارد هيچ باك از تهمت آلودهدامانى * كه خون بىگناهان بر زمين بىباك مىريزد
* * *
برآرد همچو برگ تازه روزى سر ز شاخ گل * كسى كو همچو طفل غنچه سر در پيرهن دارد
* * *
چو لاله داغ غم عشق بر جبين دارم * چو گل ز لخت جگرخون در آستين دارم
گهى به عشوه سپارد ، گهى به غمزه دهد * ز فتنهها كه ز چشم تو در كمين دارم
* * *
چاك در سينهء عاشق بود آسايش دل * كافرم گر هوس تار رفويى دارم
[ 100 ] [ آقا مهدى بيانى اصفهانى ]
نوگل گلشن خوشبيانى ، آقا مهدى بيانى اصفهانى كه همشيرهزادهء ابو طالب كليم
هامش
( 1 ) . حاشيه : در متن كلمهء « شد » نيست .