فرمود . چون به دولت باريابى ذخيرهء سعادت اندوخته ، اين بيت به عرض رساند :
مرا دلى است به كفر آشنا كه چندين بار * به كعبه بردم و بازش برهمن آوردم
شاه دينپناه خيلى برآشفت . افضل خان شيرازى فورا به عرض رسانيد :
خر عيسى اگر به مكّه رود * چون بيايد ، هنوز خر باشد
بارى ، فىالجمله غضب پادشاهى فرونشست . از آنجا كه به وسيلهء جميله شاهزاده روشناس دربار پادشاهى گشته بود ، در سال بيست و نهم شاهجهانى به نوكرى سركار شاهى مفتخر و مباهى گرديده و به خطاب رايى و منصب مناسب سرمايهء عزّت و اعتبار به هم رسانيده و بعد اورنگآرايى شاه عالمگير مصدر نوازشات فراوان به تقرّر خدمات نمايان گشت . آخر كار از نوكرى استعفا نموده ، در شهر بنارس كه معبد هنود است ، رحل اقامت انداخت و بر رياضت بر وفق راه و رسم فرقهء خود پرداخت ، و در سنهء ثلث و سبعين و ألف برق اجل خرمن حياتش را سوخت . از اشعار اوست :
كنم ز سادهدلى سدّ ديده مژگان را * به مشت خس نتوان بست راه طوفان را
جگرفشان شدهام باز جاى آن دارد * كه لالهزار كنم دامن و گريبان را
* * *
هرگز نكرد نگاهى بهسوى ما * كس گرمتر ز اشك نيامد به روى ما
* * *
هميشه آب گهر با گهر بود دمساز * نشد ز ديدهء ما دور آب ديدهء ما
* * *
آفتاب من چو روى خود نمود آيينه را * آبوتاب ديگر از تابش فزود آيينه را
* * *
از هجوم غم ز لب تا سينه دارم كاروان * تنگى جا بر دل تنگم ره فرياد بست