به يك لطف سخن ، اى شوخ ! صددل مىتوان بردن * بلاى طاقت فرهاد شد شيرينبيانىها
* * *
ز بىدماغى تمكين كيست زارى ما * صدا نكرد چو سيماب بىقرارى ما
* * *
در شكن زلف يار كرد دل آخر قرار * عشق تو ديوانه را برد و به زندان گذاشت
* * *
سينه ازبسكه وحشتآباد است * طفل اشكم رميده مىآيد
* * *
گل بىخود و نرگس نگران است در اين باغ * يا رب ! مگر آن آفت جان است در اين باغ
* * *
اهل دل را اعتمادى نيست بر عيش دو دم * غنچه در گلشن كفنپوشيده مىآيد ز خاك
* * *
زبان چاك گريبان گل كه مىدانست ؟ * اگر به ناله نمىگشت ترجمان بلبل
* * *
دو بالا مىكند تاريكى شب ظلم ظالم را * من از خال ته زلف بتان بسيار مىترسم