هنوز از دامن صحراى مجنون عشق مىخيزد * كه هنگام گذر افتادن ما دل طپيد آنجا
* * *
در اين خرابه نشستم ز رهروان تنها * كه واگذاشت مرا پير كاروان تنها
نخست خون چمن ريختند گلچينان * نرفت بر سر گل جور از خزان تنها
* * *
اگرچه خاك شدم ، اضطراب من باقى است * كه پيچوتاب رسن بعد سوختن باقى است
* * *
زدهام بر سر جهان پاپوش * بىسبب اين برهنهپايى نيست
* * *
مانى نازك قلم نقشى ز چشم مست بست * چون نظر افكند بر محراب ابرو ، دست بست
نازپرور طفل من مشق كماندارى نكرد * حيرتى دارم چسان از تير مژگان شست بست
از كجا آموخت آن ناآشنا حرف وفا * عهد و پيمانى كه با من پيش از اين بشكست ، بست
* * *
در كاكل بتان دل بدخو فغان كند * همچون فيل كه شكوهء هندوستان كند
* * *
بلبل سوخته را نيست نشانى پيدا * اينقدر هست كه دود از قفسى مىآيد
* * *