كلامش يكقلم درد و سوز دارد ، و اشعارش سرتاسر جگردوز . در سنهء اربع و عشرين و مائة و ألف قدم در دايرهء شهود نهاده و اواخر مائة ثانى عشر صرصر اجل چراغ حياتش را به باد فنا داده . چند شرر از آتشزار طبع اوست :
دم آخر شدى دمساز چون من ناتوانى را * مرا گر زنده كردى ، كشتى از رشكم جهانى را
* * *
قوّت پرواز ، اى صيّاد ! چون سوى تو نيست * آنقدر نالم كه سوى آشيان آرم تو را
* * *
تا كى ز جفا رانيم از كوى خود ، اى كاش ! * جاى دگرم بود كه نايم دگر آنجا
* * *
به من كه در قفس افتادهام ، نمىدانى * چگونه مىگذرد ، اى همآشيان ! تنها
* * *
شب به گوشت چو رسد نالهء مرغان اسير * نالهء بىاثر از مرغ گرفتار من است
* * *
شد آشكار ز كمظرفى حريفان راز * و گرنه پير مغان آنچه گفت ، پنهان گفت
رباعى
مرا عجز و تو را بيداد دادند * به هركس آنچه بايد داد ، دادند
گران كردند گوش گل ، پس آنگاه * به بلبل رخصت فرياد دادند
* * *
مترس ز آه شهيدان كه ساكنان سپهر * گشاده دست تو ، درهاى آسمان بستند