تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
داكه شهرى بزرك و مدينهء ستركست در كنار رود عظيم واقع و اطرافش واسعست از اقليم دويّم و هوايش كرم و آبش وسط و خاكش حاصل‌خيز و زمينش طرب‌انكيز قرب بيست هزار باب خانه در اوست و نواحى خرّم و قراء مسرّت توام مضافات اوست وى از بلاد بنكاله است اكثر خلقش هندوان و مقتدر اهل ايمان و حنفىمذهب نيز فراوانند اكثر مشتهياتش موفور و ميوه‌هاى كرمسيرش نامحصور است پارچهاى رقيق و لطيف و سفيد از ريسمان در آنجا بافند كه در عالم منحصر است آن شهر از بندر كلكته هفت مرحله دور و زر و سيم در آن ديار بوفور است راقم كويد كه مدّتى در آنجا بوده و با اكابر آن ديار صحبت نموده است بذكر دو نفر ايشان مبادرت مىنمايد

ذكر نوّاب مستطاب ناصر الدّوله نصرت جنك

اميرى ذيشان و نوّابى ثريّامكان بود و در فضائل انسانى و كمالات نفسانى بر امراء زمان تفوّق مىنمود و به زيور صدق و صفا و مهر و وفا و عدل و سخا و حلم و تقى آراسته و به حليه عقل درّاك و صفاى ذهن و صفوت ضمير و عفّت ذيل و استقامت راى و حسن تدبير پيراسته بود مخلصان خالص الوداد و نديمان صداقت نهاد و غلامان مدبّر و ملازمان موقّر داشت و از لوازم ملك دارى و حكومت‌كزارى و رعيّت‌پرورى و نصفت‌كسترى دقيقه فرونمىكذاشت با فرقهء علماء و زمرهء عرفاء و طايفه حكماء و عموم رعايا و برايا طريق پسنديده سلوك كردى و مراسم تكريم و لوازم تعظيم و قواعد توقير در رعايت ايشان با كمال اهتمام به عمل آوردى فقير كويد كه آن امير معرفت‌مصير را ارسطو جاه خطاب نمودندى الحق كنجايش هم داشت قرب دوازده هزار جلد كتاب در هر فصل و باب محزون داشت همكى را به نظر دقّت مطالعه نموده و بر مطالب آن رسيده بود هركز اوقات خود را باطل و ضايع نمىنمود شصت نفر نديم لبيب و مصاحب اديب داشت و هر پنج كس از ايشان در علمى دانا و در كمالى توانا بودند و هر روز پنج كس از ايشان در مجلس حاضر مىشدند صحبت آن امير در آن روز مشخّص و معيّن مىبود هركز در محفل آن شهريار كلمات لغو و مضحك مذكور نكشتى و بر زبان معرفت ترجمانش حرف يأس نكذشتى و از صحبت اراذل و بدكوهران و كروه اشرار و اهل فساد احتراز لازم شمردى و از اهل نفاق و حسد و مكر و هزل و ارباب كذب و نمّام و افتراء و اصحاب شهوت بد بردى هر روز زياده از چهار ساعت بامور ملكى و مالى نپرداختى و در آن زمان قليل مهام كثير را بر وفق دلخواه ساختى ارباب حوايج و اصحاب مطالب و اهل مقاصد را راضى و شاكر و خوش‌دل بازكردانيدى و هر وضيع و شريف و قوى و ضعيف از خدمتش حاجت خواستى وى را به حاجت خويش رسانيدى از رموز حقيقت آكاه و با اهل طريقت دلخواه بود و از روى معرفت از قانون شريعت هركز تجاوز نمىنمود و آن امير دانش‌نواز حكمت طراز از راه بينش معلوم كرده بود كه چه فرمايد و با كه فرمايد و چه مقدار فرمايدم و در چه وقت فرمايد و نيز دانسته بود كه چه كند و با كه كند و چه مقدار كند و در چه وقت كند و نيز معلوم نموده بود كه چون در خلوت كارى كند و بر فعلى اقدام نمايد اكر آن كار آشكار كردد و ظاهر شود او را خجالت نيايد و شرمندكى روى ننمايد وقتى از اوقات فرمانفرماى بنكاله نزد آن شهريار موعود بود فقير نيز در آن مجلس حاضر و در قرب نوّاب نشسته بود فرمانفرما به نظر تعجّب مشاهده نمود نوّاب مالك رقاب در عالم فراست دريافت فرمود كه نظر كردن وى را سبب چيست و خواست فقير را بطريق صحبت معرفى نموده باشد لاجرم راقم را مخاطب ساخته پرسيد كه جوين از كدام ولايت و از توابع كدام مملكت است و چند قريه در اوست و از ميوه‌هايش چه ميوه نيكوست و مردمش چه مذهب دارند فقير همه را جواب با صواب داد تقرير فقير فرمان‌فرما را پسند افتاد آنكاه نوّاب و الا از فقير سؤال نمود كه از بناهاى كيست فقير عرض نمود كه بنده را معلوم نيست و نمىدانم كدام شخص بنا كرده است از استماع لفظ نمىدانم آن شهريار به‌غايت دلكير كشت و مراد آن جناب آن بود كه فقير كفته باشد كه در خاطرم نيست و يا فراموش كرده‌ام فقير بطريق صدق و راستى عرض نمود كه مكر نمىدانم كفتن عيبست در جواب فرمود كه جاى نمىدانم در قرب من و بر كرسى نشستن نيست بلكه جاى نمىدانم در قطار خدام ايستادن و دست بر سينه نهادنست راقم عرض كرد كه چون همّت عالى بر تربيت فقير بدين غايت و اهتمام امير بر تكميل حقير بر اين مرتبت است اميد صادق در جاى واثق است كه به درجهء كمال رسيده و از جملهء اهل دانش كرديده باشم فرمانفرما از تقرير فقير خرّم كشته انعام لايق مقرّر نمود راقم كفت منّت ايزد را كه از توجّه نواب و الا ما يحتاج آماده و مهيّا است و از همّت امير والاجاه اسباب فراغت و اساس راحت مصفّا و مكفّاست و من جميع الجهات ابواب خوشدلى و خرمى كشاده و جميع مشتهيات و اسباب آسايش مهيّا و آماده است فرمان‌فرما هرچند سعى نمود و جدّ و جهد فرمود فقير قبول ننمود و به نظر نياورد چون آن مجلس به آخر رسيد و صحبت به نهايت انجاميد نوّاب عالى سركار كتب‌خانه را احضار نموده فرمود كه فهرست كتب را براقم تسليم كند كه آنچه خاطرخواه است تصرّف نمايم و آنچه لايق آن امير قدردان