دويّم استغراق او در لجهء بحر شوق و تمكن در آن دائمست و با آن ملاحظه علم و عمل به مقتضاى آن و ورع و تقوى او بلا فتور قائمست و اين علامت صحّت شوق و محبّت است سيّم غرقه بودن او در بحر فرح و سرور بالتذاذ از خدمت و شغل بمحبوب بلاانقطاع و زوالست و صبر او بر حزن و الم و مهاجرت و عدم مواصلت مفقود پس حركت مىكند متحيّرا در باديه سلوك و غرقه در بحر فرح و سرور خدمت و حزن و الم و مهاجرت و احكام محبّت و سرور و حزن و سكر امور غير مضبوطهاند و نمىداند آنها را مكر كسى كه در آن باشد و هر سكرى كه خالى باشد از علامات ثلاثه مذكوره كلّ آن نقص است امّا صحو قال اللّه تعالى
حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ
يعنى تا وقتى كه زائل شود از قلوب ايشان حيرت و سكر و مراد از فزع خدمت مشهود است پس متحير و مست مىكرداند سالك را و آن در غايت مرتبه محبّت است پس چون به هوش آمدند يعنى متمكن در مشاهده شدند مىكويند و سؤال مىنمايند از شهود باعث تحيّر مشهود مىفرمايد كه پروردكار شما بود مىكويند حق است كه پروردكار ماست و صحو فوق سكر است و مناسبتى دارد بمقام بسط و صحو مقام شهود تمام است و تمكين در حضرت جمع و نيست مرتبه فوق آنكه انتظار رسيدن به آن مقام باقى ماند و منتفى مىكردد در اين مرتبه كلّ ما يقع عليه اسم الغيريّة و السّوى و لا يبقى الّا الحقّ پس مىپوشاند عبد فانى را خلعت بقا و مبعوث مىكرداند او را از براى ارشاد خلق بسوى حق رحمة اللّه عليهم امّا اتّصال قال اللّه تعالى
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى
و اين مقام رسولست و اتّصال قوسين يعنى قوس نزول و ظهور و قوس بطون و عروجست يعنى اتصال اوّليت و آخريت و ظاهريت و باطنيّت و چونكه قاب قوسين موهم اثنينيّت بود در نزد عقل و لا اثنينيّة فى هذا المقام بيان او ادنى فرموده تا آنكه عقل داند كه عاجز است از كيفيّت اين اتصال زيرا كه اين اتصال حضرت واحديتست به احديّت و فرق بين الحضرتين محض اعتبار است پس اين اتصال حقست به حق بامر اعتبارى و حق بلا كيفست و از براى اتّصال سه مرتبه مىباشد اوّل اتّصال اعتصام باللّه است و آن مذكور شد در قسم بدايات به آنكه ترقى است از كلّ موهوم و تخلّص از كلّ تردد و اتصال او در اين باب به آنكه مشاهده نمايد كه ترقى و تخلّص فى الحقيقة از حق است بخلاف در قسم بدايات كه توهم مىنمود كه فعل نفس اوست و چونكه مشاهده نمود حق را در اين مقام و ديد به آنكه غير حق را وجودى و اثرى نيست خالص مىكردد از نسبت اراده و فعل را بذات خود مرتبهء دويم اتّصال شهود است و آن فناء وجود عبد است در وجود حق و خلاص شدن اوست از رؤيت علل و وسايط و غنى شدن اوست از استدلال كه در مقام علمست بمشاهده عيان و خلاص شدن او از مشاهده اسرار و حكم متضاده مختلفه در حضرت اسماء بانتفاء كلّ در مقام ذات سيّم اتّصال وجود است و از براى اين اتصال وصفى و نعتى نيست زيرا كه صفت و نعت اشعار به اثنينيّت است و نيست در اين مقام اثنينيّتى كه وجود حضرت احديّتست و منتفى است در آن كثرت و اتّصال در اين مرتبه مجاز است زيرا كه اين مرتبه تفنيه است بالكلّيّه و اتّصال فرع اثنينيّت است و ليس فى هذه المرتبة الّا الواحد الاحد امّا انفصال قال اللّه تعالى
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ *
يعنى تحذير مىفرمايد شما را از التفات به غير و اثبات ان و اين عين انفصال عبد است از اسمورسم خلق كلّهم و خود نيز از آن جمله است و اين سه مرتبه دارد اوّل انفصال كه آن شرط اتّصالست و آن انفصال عبد است از كونين بانفصال نظر بسوى ايشان و انفصال توقف بر ايشان و انفصال مبالات به ايشان زيرا كه هركاه كه اكر التفات و توقف و مبالات بكونين به هم رسد كونين بتمامه مانع و حجاب عبدند از اتصال كه عود عبد است باصل خود و آنچه مانع و حجاب از وصول به اصلست تا زائل و مرتفع نكردد وصول ميسّر نيست پس انفصال
شرط اتصالست مرتبهء دويّم انفصال اوّل به آنكه نداند از براى كونين قدرى و اثرى و ذاتى تا آنكه انفصال خود را از او شيئى وجودى شمرد بلكه كلّ ما سوى اللّه را عدم داند و بيند و خود را و بينش خود را نيز نداند در شهود و ظهور حضرت جمع مرتبهء سيّم انفصال از اتصالست يعنى فانى كرد و شعور بوصول انيّت موهومه عبد به حضرت جمع كه اكر فانى نكردد شعور بوصول هنوز انيّت موهومه باقى است و محالست مقارنه و اتّصال حادث بقديم و مجتمع نمىكردد حدوث و قدم ابدا زيرا كه حقيقة ازليّه يعنى حضرت ذات منزه است از آنكه چيزى به او متّصل يا منفصل كردد بل