جماعتىاند كه بارىتعالى ايشان را قبض نموده از نظر مردمان و مخفى داشته ايشان را از آنكه محفوظ مانند از اختلاط و معاشرت خلق و ايشان سيّاحان و اهل خلوت و عزلتند دويّم جماعتىاند كه ايشان را محفوظ و مستور مىدارد از اطّلاع خلق بر احوال ايشان از آنكه در ميان خلق و عوام باشند و به لباس و شغل در معاملات مثل مردمان باشند و كسى ايشان را بولايت نشناسند سيّم جماعتىاند كه بركزيده و اختيار نموده ايشان را از براى خود و پوشيده است احوال ايشان بر ايشان و غيره ظاهر نمىشود آثار تجليّات جلال و جمال از ايشان پس نمىشناسند ايشان را به غير از حقتعالى و در مدح ايشانست اوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى امّا بسط قال اللّه تعالى
يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ
وجه استدلال ببسط از آيه كريمه باعتبار آنكه ذرء بمعنى خلق است و خلق لازم دارد بسط و نشر را و بسط آنست كه مندرج كرداند عبد ظاهر خود را در مرتبه علم شرعى و استعمال نمايد احكام علم را بطريق عوام بجد و جهد بوجهى كه ممتاز نباشند از عوام و مخلع كرديده باطن و سر او باحوال خواص و پوشيده شده احوال ايشان بر مردم پس ايشان به ظاهر در اعمال مثل عوام مىنمايند و به باطن در مشاهده و معارف مثل خواص و اين احوال سه فرقه است اوّل جماعتى است كه بارىتعالى بسط كرده ايشان را يعنى وسعت خلق به ايشان كرامت كرده از روى ترحم بخلق به آنكه به غير احتشام و هيبت خلق توانند رسيد به او و اخذ ظواهر علوم و طريق سلوك به سهولت از او استفاده نمايند و اقتدا به هداى او كنند و متخلق باخلاق حميده او كردند و استضاء نور از باطن او نمايند و متفرّق نمىكردد باطن ايشان بتفرقه و اختلاط مردم زيرا كه متمكناند در مقام جمع و كثرت مانع شهود وحدت ايشان نيست پس تفرقه و احتجاب و شطح را بر ايشان راهى و سبيلى نيست در وقتى از اوقات و ايشان اولياء و خلفاء جزئى و مقيدهاند در اين امت فرقه دويّم جماعتىاند كه بعد از سلوك و سير و وصول ايشان ببحر جمع و فناء رسم و بقيه ايشان بالكليّه و رجوع نفرمودهاند ايشان در بقاء باللّه براى ارشاد و هدايت خلق پس ايشان را شعورى بخلق و خود و كثرت باقى نمانده و ايشان مقبوضند از ملاحظه و التفات بخلق و مبسوطند مع الحق و خلق كمان مىكنند كه ايشان مجانينند و حالآنكه ايشان والهيناند و اولياء و عرفاء مىدانند استغراق و فناء ايشان را و رعايت و احترام مىنمايند هريك را به حدّى كه بايد و خلاف نمودهاند در اشرفيت احوال ايشان بر فرقه اوّل پس بعضى از صوفيّه كه سكر و محو ايشان غالب بوده ايشان را اعلى رتبه دانستهاند از فرقه اوّل و بعضى ديكر كه در حد اعتدالند يا صحو و شعور بر ايشان غالب بوده فرقه اوّل را اكمل و اعلى مرتبه دانستهاند و حق قول آخر است زيرا كه اكر وقوف در بحر فنا اعلى رتبه باشد لازم مىآيد كه مرتبه بقاء و رجوع براى ارشاد خلق ادنى مرتبه باشد و بقاء و رجوع مرتبه انبياء است و لا مرتبة فوق مرتبتهم فرقه سيّم بسط و اعلامند در طريق هدايت حجّتهاى بارىتعالى بر خلق و اين فرقه را قبل از ختم نبوّت انبياء مىكفتند و بعد از ختم نبوّت ايشان را اوصياء و اولياء مطلق مىنامند و ايشان دوازدهاند اوّل ايشان امير المؤمنين على ابن ابى طالب ع و آخر ايشان مهدى ابن الحسن صلوات اللّه عليهم و آن حضرت زنده و غايبست و بعضى از خواص فرقهء اوّل به خدمت آن حضرت مىرسند و باقى ديكر ايشان بواسطهء استفاضه از آن حضرت مىكنند و بعد از مرتبهء خاتم انبياء ص مرتبه مثل به مرتبه فرقه ثالثه نمىتوان بود امّا سكر قال اللّه تعالى حكاية عن موسى ع
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
دلالت آيهء كريمه بر سكر آنكه موسى ع نبىّ اولوالعزم بوده و عارف بوده بر آنكه رؤيت حقتعالى ممتنع است بر غير پس اكر بر حالت سكر نبود سؤال از رؤيت نمىنمود و سكر در اين باب اهم است از براى طربى كه در قلب محبّ فى غاية المحبة بهم مىرسد كه ساقط مىكرداند تمالك و اختيار را از محبّت در جواب و سؤال از محبوب و آن قبل از فناء انيت و فوق حجاب علمست و از براى سكر سه علامتست اوّل آنكه محب
سكران باعتبار شدّت شغل باطن او بمحبوب تنگدل و منزجر كردد از سماع اقوال و اخبار در وعد وعيد بر اعمال موافق فهم و عقول محجوبين زيرا كه مراد از خبر علم بما يحب و يكره محبوبست از براى عمل به آن و بعد از حصول آن لا فائدة فى تكراره پس منزجر مىكردد از تكرار آن زيرا كه سماع مشغول مىكرداند او را از محبوب