با علم به آنكه نعوت قدسيّه عاريه و عارض است و اكر زائل شود علم به اعاره و عارضيست نعوت ظاهر مىشود ازو شطح و طامات و مىكردد كمال او نقصان زيرا كه عبوديّت ذاتى اوست و نعوت ربوبيّت عارضيست و در اين مقام كنك مىكردد زبان اشاره مرتبهء سيّم مشاهده جمعست و آن استغراق عبد است در عين جمع بالفناء فيه پس مشاهده مىنمايد حق را به حق و اين مشاهده مىكشاند عبد را به عين جمع وجود عبد را و رجوع مىكند نور متجلى به صورت و حليه خلق و رجوع مىنمايد عبد باصل خود كه عدمست كلّ شىء يرجع الى اصله پس حق باقى است لم يزل كما كان فى الأوّل و عبد فانيست لم يزل امّا معاينه قال اللّه تعالى
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ
وجه استشهاد ايقاع رؤيت حق در كيفيّت مدّ ظلّ زيرا كه استفهام انكاريه بر نفى رؤيت تقرير اثبات رؤيتست و مدّ ظل بسط وجود اضافيست بر اعيان باسم نور و اسم نور از فروغ اسم الظّاهر است و آن سه مرتبه دارد اوّل معاينه ابصار است اعيان محسوسه را از آنچه در حكم محسوس است مثل عالم مثال مرتبهء دويّم معاينه عين قلب است پس ادراك بصيرت منوّره بنور هدايت حقانيه المكحّل بكحل الجواهر الحكمة النّبويّة زيرا كه بصيرت نور عقل صافى از شوب وهم اين معاينه معرفت شيئى است مطابق نفس الامر و ان معرفت علميّه يقينيّه در اطوار علم لا عن كشف بلكه بصفاء قلب حاصله از اعمال صالحه و قرب او بروح القدس مرتبهء سيّم معاينه عين روحست و آن نور حق است پس معاينه مىبيند روح حق را عيانا محضا به غير شوب و شبهه و لا حجاب زيرا كه ارواح مطهّرهاند از دنس تعلق و از حجاب نظر و التفات به غير و مكرم ببقاء سرمدى الابدى پس روح را ميلى و رجوعيست به حق چونكه اصل است و حق را با روح پس جذب و انجذاب از طرفين است تا آنكه رفع مىكند جميع موانع را و مىرسد باصل خود حتّى يفنى فيه و لا يبقى الّا هو امّا حيات قال اللّه تعالى
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ
و آن بر سه مرتبه مىباشد اوّل حيات قلب است بعلم از موت جهل تعبير از علم بحيات و از جهل بموت مىكنند زيرا كه قلب بسبب جهل ساكن مىكردد از طلب و سكون از علامت موتست و منشاء حيات قلب سه چيز است اوّل خوف و آن علمست بوعيد و تهديد از ميزان و عذاب و خارى و دورى از رحمت و هجران به ترك اوامر و ارتكاب نواهى دويّم رجا و آن علمست بوعد و ترغيب به جنّت و نعيم و تواب و كرامت و قرب و لقا سيّم محبّت و آن علمست بآيات و اخبار وارده در مدح و فضل محبّين و مشتاقين حق و كرامت ايشان در نزد حق و ملاحظه تواتر نعم ظاهره و باطنه با وجود تقصير و عدم استحقاق پس بحصول علم بثلاثه قلب حركت و ميل مىكند بطلب حق با خوف و رجاء و محبّت مرتبهء دويّم حيات قلبست از موت تفرقه به جمعيّت هموم و قصور و اغراض بهمّ و قصد و فرض واحد و منشاء آن نيز سه چيز است اوّل علم به آنكه ما سوى اللّه كلّهم محتاجند و حق محتاج اليه كلّ است و طمع و اميد از محتاج از سفاهتست پس مضطر مىكردد بانقطاع از كلّ ما سوى و اقبال مىكند با قطعنظر از غير اضطرارا بسوى حق پس حق به حكم وعده اجابت دعوت مضطر اجابت مىكند دعوت او را و مهيّا مىكرداند اسباب طاعت و سلوك از براى او دويّم علم بهآنكه هرچند اسباب طاعت زياده و بيشتر مىشود در آن نعمتست و به ازاى نعمت شكرى مىبايد و آن نيز موقوفست باسباب از جانب حق پس ظاهر مىكردد فقر و احتياج او دايما غير منقطع سيّم علم به حقارت خود در جنب عظمت حق تا آنكه خود را در حكم معدوم مىداند و مجرّد مىكرداند خود را از اراده و حول و قوّت بلكه از وجود پس مىپوشاند او را حقتعالى خلعت نعوت و صفات پس فخر مىكند به فقر خود در مقام عبوديّت و تذلّل مرتبهء سيّم حيات روحست بحيات الابد و آن حاصل مىشود بسه چيز اوّل بظهور هيبت و غلبه جمع پس فانى مىكردد در نزد روح و اسباب و علل پس زنده مىكردد روح بعلّت العلل و هو الحق به غير العلّة دويم
باضمحلال رؤيت حيات خود را به حق پس مرتفع مىكردد انفصال پس باضمحلال رؤيت فانى مىشود از رؤيت حيات خود به حق و زنده مىكردد برفع انفصال بوجود اتصال سيّم بموت و فناء او از اتصال و حيات او بانفراد و اينست حيات ابد و هو الحقّ كما كان و لا شىء غيره امّا قبض قال اللّه تعالى
ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً
و قبض در اين مقام مراد از حال جماعتى است كه اللّه تعالى اصطفاء و اجتبا نموده ايشان را و ايشان سه فرقهاند اوّل