در حضرت جمع مملو از نور و وجود همان حضرت جمع است و منقطع الإشارة است زيرا كه تجلى حق است به خود بعد فناء العبد پس منتفى است كثرت در نظر سالك مرتبهء سيّم تنفس مطهّر از لوث غيريت يعنى تجلى شهوديست كه معنى حدثان و غيريتست و هر چيز كه صادق باشد اطلاق خلقيّة و غيريت در حقيقت واجبيّه حق شركست و مشرك نجس است كما قال اللّه تعالى
إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ
و اين تنفس تجلى احديّت ذاتست امّا غربت قال اللّه تعالى
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ
و استشهاد ازين آيهء كريمه در فقره الّا قليلا است و غربت اسم است از براى انفراد از اكفاء و آن سه مرتبه دارد اوّل غربت از وطن است در طلب علم و مرشد و هر طاعتى كه در وطن حاصل نتواند شد به قصد آن طاعت مهاجرت از وطن نمايد هركاه در آن راه بميرد و فوت شود ثواب شهيد دارد و او در روز قيامت با عيسى ع محشور خواهد شد چنان كه در حديث وارد است مرتبهء دويّم غربت حال و صفت است مثل مرد صالح در ميان قوم فاسد يا عالم ميان جهلا يا صديق ميان منافقين پس او من حيث الصّفة غريبست و ايشان داخلند در آن حديث مردى از رسول خدا ص كه فرموده
طوبى للفقراء
و طوبى اسم درختيست در جنت با فرح و سرور و طيب نفس مرتبهء سيّم غربت عارفست كه مرتفع شده از پيش او حجاب علم بتجلى شهودى باختصاص او بامرى كه ادراك نمىكند آن را اكفّاء او زيرا كه مشهود او حقّست بطريق مكاشفه بلكه بفناء در مشهود و او متفرد است به اين مرتبه از اكفاء و اين تفرد از اكفاء غربتست امّا غرق قال اللّه تعالى
فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ
وجه استشهاد آنكه اسلام لوجه اللّه و ذبح ولد لامر اللّه كه اعز متعلّقات نفس است حصول آن بحسب فوت حبّ و استغراق در مقام قرب كه نهايت مقام ولايتست و عرق وسط مقام ولايتست پس آن نيز مستفاد از اسلام و ذبح ولد است و آن بر سه مرتبه است اوّل استغراق استهلاك احكام علمست در حال باستيلاء احكام حال بر آن پس صاحب اين مرتبه عمل مىكند بمواجيد باطنه حاصله از حال هرچند مخالف اقوال مشهوره از علم بوده باشد و تقويت مىيابد آن قول غير مشهور را بصحبت مواجيد حاليّه و اين از براى كسيست كه مستقيم در طريق كرديده و ايمن از ضلالت شده زيرا كه متصف است به صفت ولايت و آن كان بادنى مرتبة فى الولاية مرتبهء دويّم استغراق اشاره است در كشف به آنكه ترقى كند از حضرت اسماء بنور كشف ذات به حضرت ذات الاحديّة بترقى القلب الى مقام الرّوح و روح در مقام خفاست پس باقى نمىماند كثرت اسماء در مشاهده وجه بارتفاع حجب جلال پس مستغرق مىكردد اشاره مرتبهء سيّم استغراق شواهد است در بحر جمع و شواهد تجليّات و صفاتند و آنچه تابع آنهاست و استغراق ايشان فناء ايشان است در بحر جمع و محو آثار است بشهود جمع و در اين وقت فانى مىكردد بقيه عبد بالكلّيّه و عود مىكند عين در كنز قديم كما ورد فى الحديث القدسى
كنت كنزا مخفيّا
و احاطه مىكند به او انوار قدم و اوليّت حق و يصير العبد كما كان قبل كونه و الحقّ كما كان و لم يكن معه شىء و به روايت و لم يكن غيره امّا غيبت قال اللّه تعالى
وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ
و غيبت يعقوب ع از اولاد و قوم خود باستيلاء حبّ يوسف ع بر قلب او پس استشهاد آيه به غيبت از كلّ ما سوى المحبوب از شدّت حبّست و آن سه مرتبه دارد اوّل غيبت مريد است در محلّ تخليص قصد بسوى حق از هر چيز كه متعلّق مىكردد به آن و مشغول مىكند او را از حق به ترك مالوفات از اهل و اسباب و احوال و اوطان تا آنكه مانع او نكردد علاقه از علايق و سبب و منشاء اين غيبت تجليّات الهيّه است مرتبهء دويّم غيبت سالكست به استيلاى حال بر رسوم علم و احكام و حدود و آنچه مقتضاء رسم علم و عملست سعى در رويت عمل و تاثير آنست در حصول مقصود و آن را شريف و عظيم دانستن بلكه مىداند صدور عمل و سعى را منّت و موهبت از حق و مشاهده مىكند به آنكه لا مؤثّر فى الوجود الّا اللّه پس غايب مىكردد از رويت ما سوى اللّه تا آنكه از نفس خود مرتبهء سيّم غيبت عارفست از مشاهدهء احوال به آنكه نمىبيند احوال را تا آنكه حكم به آن نمايد زيرا كه تحقق احوال و رؤيت آن لازم دارد وجود رائى و مرئى و رؤيت را و عارف بمحو الرّسوم و مطموس العين و الاثر است در حضرت