مىشود و به هوش مىآورد و آكاه مىكرداند او را از خواب غفلت و با او هست شاهد سمعى به آنكه هاتفى مخاطبه نمايد با او موافق آنچه وارد شده بر قلب او يا در واقعه بيند مطابق با وجد يا آنكه آنچه وارد بر قلب او شد مطابق باشد ببراهين عقليّه و نقليّه خواه آن شواهد تصحيح با وجد اثر قوى باقى در نفس واجد نمايد و خواه اثر ضعيف سريع الزّوال مرتبهء دويّم وجديست كه به هوش مىآرد روح را به آن يا به مشاهدهء نور ازليست و اين اعلى مقام است از مشاهدات عقلى زيرا كه اين از تجليّات ذاتيست و مشاهدات عقل از تجليات اسمائى و صفاتيست يا بسماع نداء از اوّليت حق يا بجذبه حقيقى كه جذبة من جذبات الحقّ نوازى عمل الثّقلين به وجهى كه اكر آن جذب باقى نماند دايما باقى خواهد بود اثر آن و ماده مىكردد از براى عمودان مرتبه سيّم وجديست كه مىرهاند واجد را از مشاهده كونين يعنى ما سوى اللّه و خالص مىكرداند عين او را از ملاحظه خود به آنكه او مشاهده نمىنمايد مكر حق را و از آن تعبير بفناء در فنا مىكند و سلب مىنمايد او را و آزاد مىكرداند او را از قيد رقيت خلقيّه و آثار و صفات ايشان امّا دهشت قال اللّه تعالى
فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ
وجه استشهاد آنكه هركاه زنان مصر از رؤيت يوسف ع دهشت بر ايشان غالب شد به حدى كه بىهوش شدند پس دهشت از رؤيت نور جمال ازل بطريق اولى خواهد بود و آن حيرتيست كه حاصل مىشود در نفس هركاه دفعتا ديد چيزى را كه عقل او متحمّل او نمىتواند شد و صبر به مقاومت او ندارد و آن سه مرتبه دارد اوّل دهشت مريد است در نزد ظهور صولت حال بر علم او و مغلوب كرديدن حكم علم در تحت حكم حال پس علم مىخواهد رعايت ادب كند و حال تارك ادبست و حال مىخواند او را به شطح و ضعيف مىكردد علم بر دفع مقتضى حال و حيرت بهم مىرساند در وقت حصول معانى وجدانيّه و قلت صبر او بر ستر و كتمان آن و دهشت بهم مىرساند در وقت مكاشفات كه خلاف همّت و قصد اوست زيرا كه كشف حصول مراد است و مقتضى سكونست و همّت مقتضى طلب وجد پس او را حيرتى حاصل مىكردد تا آنكه هركدام كه غالب كردند جارى نمايند اقتضاء خود را مرتبهء دويّم دهشت سالكست در وقت ظهور حضرت جمع بفردانية بر رسم او كه كثرت و خلقيت است پس فانى مىكرداند آن را و ظهور سلطنت قدم حق بر وجود حادث پس مشغول مىكردد از مشاهده جمال قديم از رؤيت حادث زيرا كه حادث باقى نمىماند در وقت ظهور قديم چنان كه ظلمت باقى نمىتواند بود با طلوع آفتاب پس باقى مىماند روح منوّر بنور حق با دهشت در مقام خفى و اين قبل از فناء محض است زيرا كه در مقام فناء اثرى باقى نيست كه صفت دهشت منسوب به آن كردد مرتبهء سيّم دهشت محبّست نزد صولت اتصال او بنور محبوب پس مبهوت و متحيّر مىكردد باعتبار مشاهده عظمت او و احتقار خود هرچند قرب او زياد مىكردد بهت و دهشت او زياد مىشود تا آنكه ذهول و غفلت بهم از خود مىرسد پس مضمحل و فانى مىكردد و لا يبقى منه رسم و لا اثر امّا هيمان قال اللّه تعالى
وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
وجه استشهاد آنكه هيمان سقوط تماسك است و صعقه و غشيه نيز سقوط تماسك است و آن بر سه مرتبه است اوّل هيمان حاصل از مشاهده برق لطف از بوارق هدايت و جمعيّت اسباب توفيق و سعادت در نزد قصد طريق سلوك الى اللّه در وقتى كه سالك ملاحظه مىكند استحقاق و استعداد خود را از براى آنچه حقتعالى از روى لطف مهيّا نموده اسباب توفيق او را و هرچند حقارت خود زياد و بيشتر ظاهر مىكردد الطاف حق در نظر او عظيمتر و هيمان او اقوى و اشد مىكردد مرتبهء دويّم هيمان حاصل از تلاطم امواج و ظهور معانى لطيفه غريبه است كه از ثمره اعمال و صفاء قلب حاصل از ارتياض و اجتهاد بهم مىرسد هركاه ملاحظه مىنمايد اين معانى وجدانيّه ذوقيّه را به آنچه علماء رسميّه به ادق افكار و اعلى مراتب تحقيقات خود نموده پس مبهوت و متحير مىشود و ساقط مىكردد تمالك ضبط و كتمان و جارى شود از لسان ايشان بلا فكر و رويّت مرتبهء سيّم هيمان واقعه
در نزد غرقه شدن او در بحر قدم و فناء رسم و اثر عبد در بقاء حق و معاينه سلطان ازل بقهر و استيلا بر احوال حدثان و اتحاد ازل و ابد و انطماس او در شهود ذات پس غافل مىكردد از مشاهدهء ناس و ملاحظهء حواس و صادر مىكردد از او حركات و سكنات بر خلاف طريق عادت و قياس امّا برق قال اللّه تعالى
إِذْ رَأى ناراً
وجه استشهاد بنار موسى ع بر برق آنكه اوّل بسبب حركت او بود و برق اوّل چيزيست كه ظاهر مىشود بر عبد و مىخواند او را بدخول در اين طريق يعنى طريق ارتياض بقانون اولياء و آن را