تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
بسوى حقّ و اين اوّل درجات حب ناشى از ملاحظه منتى است كه از صفات ربوبيّت است مثل منّان و محسن و جواد و غير آن پس نيست اين شوق بسوى ذات حق بلا اعتبار صفات يا بصفات و اسماء علياء او پس قياس مىنمايد صفات ربوبيّت را بصفات مخلوق و مشتاق مىكردد بمعانى آن و اتصاف به آن پس فانى بمعانى آن و اتصاف به آن مىكردد از اعمال و اوصاف خود و داخل مىكرداند آنها را در افعال و اوصاف ربوبيّت مرتبهء سيّم ناريست كه شعله‌ور مىشود از صفوت محبّت خالصه از اغراض و اكدار علل و منزه از تعلّق بحسن صفات و توقف نمىكند در نزد چيزى و نمىرسد به چيزى مكرآنكه مىسوزاند او را الى ان يصل به عين الذّات پس فانى مىكردد مشتاق و شوق فلا يبقى الّا عين واحد كما كان فى الحقيقة امّا قلق قال اللّه تعالى حكاية عن موسى ع
وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى
و قلق تحريك شوقست باسقاط صبر نحو المطلوب مضطربا و طاقت قرار بدون مواصلت مطلوب ندارد و آن سه مرتبه دارد اوّل قلقى است كه تنك مىكرداند خلق را و ناخوش مىدارد خلق را و مقبوض است دائما بسبب هجران و طاقت ندارد و انس نمىكيرد به غير محبوب و وحشت دارد از غير محبوب و مانعست او را حجاب انيّت پس تنك مىشود خلق او و ناخوش مىدارد خلق را و اختلاط ايشان را و دوست مىدارد خلوت و وحدت را تا آنكه مشوش نكردد باختلاط خلق قلب او و مىكردد كه دوست مىدارد موت را تا آنكه از حجاب شواغل فارغ كردد و بمطلوب خود برسد مرتبهء دويّم قلقى است كه معارضه مىكند و كاه باشد كه غالب بر عقل كردد و دوست مىدارد سماع را و خوش مىآيد در مذاق و بهيجان مىآرد شوق را و بخاطر مىآورد معشوق را پس صادر مىكردد ازو حركاتى مخالف اقتضاء عقل زيرا كه عقل مىخواند او را بر صبر و سكون و ثبات و شوق مىخواند او را بقلق و اضطراب و برمىانكيزاند او را بر شدّت طلب و فىالجمله حال او موافق است با قلق و اضطراب و عقل او موافق است بصبر و سكون و ثبات و اكثر آنست كه حال غالب بر عقل است مرتبه سيّم قلقى است كه ساكن نمىكردد و عقل معارضه به آن نمىتواند نمود تا آنكه برسد بمطلوب و قبول نمىنمايد مدتى را كه قرار دهند كه بعد از انقضاء آن بمطلوب برسد و باقى نمىكذارد هر چيز كه حجاب و مانع او باشد و هميشه متحرّك بلا قرار است تا آنكه برسد بفناء چنان كه محسوس است از احوال پروانه با شمع كه ساكن نمىكردد مكر بحرق و موت و هركاه فنا بر او طارى شد باقى نمىماند از او اسمى و نه رسمى و اينست وصل او باصل خود امّا عطش قال اللّه تعالى حكاية عن خليله
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي
وجه استشهاد به آيه كريمهء آنكه چون خليل عطش و قلق او بوصل محبوب حقيقى به‌غايت رسيده بود و ظهور حق را در هر شىء و تجلّى او را در هر صورت مىدانست كانّه هر نور بهاء و جمال كه مشاهده مىنمود يحسب انّه هو مثل تشنه كه سراب را ماء معين مىشمارد و عطش كنايه است از غلبه شوق و حرص بوصال آرزوى خود و آن بر سه مرتبه مىباشد اوّل عطش مريد است به رؤيت و ارادت و احوال صادقه كه باعث زيادتى يقين سلوك اوست و مطمئن مىشود قلب او و خالص مىكردد قصد او و عطش دارد به اشاراتى كه آب داده شود از عين وحدت و عطوفتى و رحمتى از حق تا آنكه پناه خود كرداند آن را مرتبهء دويّم عطش مكاشفه است كه فىالجمله مطلع بر سر قدر است و مىداند كه پيش از اوان و مدّت قرارداد آن چيزى واقع نمىكردد پس در اثناى سلوك او به آرام و وقار است پس عطش و تعجيل او در طى مدّت مؤجّل بر وصل اوست و عطش دارد بمشاهده جمال نزول سكينه بر قلب او اينكه تعجيل نباشد كار قبل از اوان مدّت تا بافراط و تفريط مبتلا نكردد و عطش دارد در اثناى سلوك بمنزلى كه در ان استراحتى نمايد مرتبهء سيّم عطش محبّت است بر تجلى تمام از محبوب كه باقى نماند از انيّت او اثرى و عارض نكردد بر او سبحات تلوينى زيرا كه حلاوت وصل تمام نيست مكر بانتفاء بقيّه و با من از عروض هجران و آن عارض نمىشود مكر بحصول فناء محض در احديّت ذات و به خلعت بقاء در احديّت جمع و آن مقام تمكين است و مقام قصدى وراى آن نيست امّا وجد قال اللّه تعالى
وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا
وجه استشهاد به آيهء كريمهء آنكه ربط قلوب ايشان كنايه است از قوّتى كه حاصل مىكردد بورود نور مشرق از شمس وحدت حق و مشاهده امورى كه متعلق بقلب است و وجد نيز نوريست كه دارد مىكردد بر قلب و بهيجان مىآرد آن را هيجانى اشد و اقوى از مرتبه قلق سابق و آن بر سه مرتبه باشد اوّل وجدى كه عارض