و اصحاب وجد و حال از آنجا ظهور نمودهاند از آن جمله سلطان ابو سعيد ابن ابو الخير و حكيم انورى شاعر هريك در زمان خود وحيد عصر بودند
ذكر خالقآباد
نام قريهء چند است در عراق و فارس و كرمان همكى آبادان و اكثر آنها ديده شده است چندان تعريف ندارد
ذكر خالدآباد
نام قراى چند است يكى از توابع كاشان و ديكر فارس و كويا در خراسان نيز باشد بعضى از آنها ديده شده است
ذكر خانپور
بلدهايست مسرّتموفور از بلاد پنجاب و محلّ بهجتمآبست از اقليم سيّم هوايش خرّم و آبش خوشكوار و مردمش سازكار است اكثر هندوان و مقتدر اهل ايمان حكّام ايشان از نسل كيان خالى از مردمى نباشند
ذكر خوارزم
لفظ خوارزم مركّب است از دو كلمه در كتب اخبار آمده كه در آن ديار دو لشكر با يكدكر داد مصاف دادند و كروه انبوه در آن كار زار بقتل آمدند يكى از بزركان لشكر كفت خوارزمى بود يعنى سخت و دشوار كارزارى بود بنابرآن آن ملك را خوارزم كفتند بعضى كويند پادشاه عصر جماعتى را قهر و غضب نموده بدان زمين فرستاد كه آبادى نبود ايشان در آن مكان ماهى كرفته به آتش چوب كز كباب نموده معاش كردند و چون مدّتى بر اين منقضى شد شاه را بر ايشان رحم آمده چهار صد و بقولى هشتصد و پنجاه و چند نفر از طايفهء زنان كه عدد ايشان نيز به همين عدد خوارزم بود ارسال فرمود ايشان همان مكان را عمارت نموده خوارزم كفتند باىّ تقدير ولايتى است مشهور و به خوبى آبوهوا مذكور است محتويست بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه و مواضع خوب و مراتع مرغوب و شكاركاههاى پرنخجير و مرغزارهاى دلپذير و محدود است از شمال بدشت قبچاق و از جنوب بولايت توران و از مشرق بملك تركستان و از مغرب به خاك جرجان و خراسان همكى از اقليم پنجم و قليلى از چهارم سكنهاش اكثر و مقتدر قوم ترك و حنفىمذهب و ديكر فارسىكوى و تاجيك و قليلى شيعهء اماميّه و اقلّ قليل طايفهء ديكرند ملوك نامدار و علماى عالىمقدار و عرفاى كبار از آن ديار بسيار ظهور نمودهاند منجمله ملوك خوارزم شاهيّه و از عرفاء شيخ نجم الدّين كبرى و سيّد كمال الدّين حسين و بابا كمال صاحبان تصانيف كثيره از آنجا بودهاند
ذكر خواجه بهاء الدّين
فاضلى كرانمايه و عارفى بلندپايه بود و در مراتب عرفان و مطالب ايقان كمتر كسى به آن جناب برابرى مىنمود فقير آن جناب را در سفر شام ملاقات نمود و ايّام چند در خدمت آن بزركوار برآورد روزى فقير از آن جناب سؤال نمود كه محبّت چيست و سبب صحبت و ارادت چه چيز است در جواب فرمود كه باعث محبّت مجانست و علّت ضم جنسيّت است و بر وفق خبر
الأرواح جنود مجنّدة
علّت مجانست مناسبت روحانيّت است و هيچ موجودى از موجودات و ممكنى از ممكنات از ميل و محبّت خالى نيست بلكه بوجود محبّت مربوط و جميع اشياء بوى منوطست امّا به نوعى از اعتبارات بر پنج قسم منقسم مىشود اوّل محبّت ذاتى دويّم صفاتى سيّم اسمائى چهارم افعالى پنجم آثاريست و در تحت هريك از اين اقسام انواع بسيار مندرجست امّا محبّت ذاتى وى محبّتى است ناشى از ادراك ذات الهى بذات خويش و از طلب نمودن ذات ظهور صفات خويش را و اين محبّت در حضرت احديّت عين ذات احديّت است و اصل محبّت صفاتى و اسمائى و ساير انواع اوست امّا محبّت صفاتى محبّتى است ناشى از طلب هر صفتى از صفات به زبان استعداد خود از حضرت ذات ظهور خود را در مظاهر اسماء الهى امّا اسمائى محبّتى است ناشى از طلب اسماء ظهور خود را در مجالى ولايت و مظاهر دولت و سلطنت امّا افعالى محبّتى است كه طلب مىكند شئون الهى را كه
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
اشارتست بر ان بواسطهء مظاهر اسماء جمالى و جلالى و محبّت اسمائى و صفاتيست كه اقتضاء ظهور عالم مىكند چه عالم مقتضاى اسماء و صفاتست و ذات در مقرّ غرّ خود به حكم
إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ
از همه بىنياز است اكرچه در حقيقت محبّت اسمائى و صفاتى نيز نتيجه و مقتضاى محبّت ذاتيست چنان كه اسماء مقتضى وجود عالمند مقتضاى اسماء ذاتى و شئون غيبيند و اين اسماء و شئون را غير حضرت بىچون نمىداند امّا آثارى محبّتى است كه ظاهر مىشود در اكوان و اعلى مراتب اين محبّت آنست كه در ارواح مجرّده كه آن را ملائكه خوانند مقرّبين ظاهر مىشود و بعد از آن آنچه در ميان