تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
و بجهان و زخارف آن هركز التفات نمىفرمود و هركز مال دنيا ذخيره نمىنمود آنچه فتوحات شدى همه را بر فقرا و درويشان قسمت كردى و خود نيز زياده از يك قسمت قبول نكردى و خويشتن را يكى از ايشان شمردى تعريف آن جناب بسيار و توصيفش بيشمار است كه در اين دفتر نكنجد جناب مظفر على شاه قدّس سرّه در حق آن حضرت فرمايد نظم
معصوم‌على جلوه‌كه هادى مهدى * فيض على و نور على زو شده نايب
جاى ديكر فرمايد بيت
كه چو معصوم قطب وقت كند * وعد عهد الست را ايجاز
ايضا فرمايد بيت
عشّاق همه دامن معصوم كرفتند * از تربيت فيضعلى نور على نيز
و له ايضا
معصوم‌على است شاه درويش * سلطان همه سپاه درويش فيض على است پير ارشاد * بنشسته بخانقاه درويش نور على است شاه تجريد * تاج شهيش كلاه درويش مشتاقعلى قلندر دور * باب كرمش پناه درويش
امثال اين اشعار بسيار است به اعتقاد فقير قرب سيصد سال مىشود كه مانند آن بزركوار بعرصهء روزكار به‌غايت نادر آمده اكنون مناسب چنان مىنمايد كه قليلى از كلمات قدسى سمات آن مظهر سعادات مرقوم شود مىفرمايد الهى به عزّت آنها كه رخش همّت در ساحت ميدان قناعت تاخته و نقد حيات خود را در تحصيل اسباب تجرّد و ترك لوازم تعلّق باخته كه نه بوجود دنيا ابواب بهجت بر دل كشايند و نه به عدمش اظهار ملالت و تاسّف نمايند كه مشام جان ما را به روايح نسيم اين نصايح معطّر سازد و دلهاى ما را بآثار اين كلمات كه بانوار حكمت موسوم است منوّر كردان كلمه رهانيدن مرغ لاهوتى كه محبوس قفس ناسوتيست ميسّر نگردد بىتأثير جذبهء كه بازبسته بمتابعت مصطفويست فعليك باتباعه كلمه سالك آنست كه روى به راه حق آورد و كتاب عزّ و جلّ را بدست چپ كيرد و سنّة رسول ص را بدست راست و در ميان اين دو روشنائى راه طىّ كند كلمه انسان سه جزو است دل و زبان و جوارح دل از بهر توحيد است و زبان از براى شهادت و جوارح از بهر عبادت كلمه حق سبحانه و تعالى اكرم الاكرمين است و معنى اكرم الاكرمين آن بود كه وقتى كناه كسى را عفو كرده باشد پس ديكرى را بدان كناه عذاب نكند كه اين كناهيست كه از فلان بنده عفو كرده‌ايم كلمهء سالك را از چهار چيز چاره نباشد علمى را كه رايض وى بود تا او را راست و ملايم سازد و ذكرى كه مونس وى بود تا در شهاده وحشت نكيرد و فكرى كه مركب وى بود تا از همرهان باز نماند و درعى كه بازدارندهء وى باشد تا بهر ناشايسته ننكرد كلمه سالك بايد كه چهار موت بر خود فرض كيرد تا به مرتبهء فقر رسد موت ابيض كه كرسنكى است و موت اسود كه صبر كردن بر ايذاى مردمست و موت احمر كه مخالفت نفس است و موت اخضر كه از پوشش نو و كهنه قناعت كردنست كلمه پير كامل آنست كه متابعت رسول ص را لازم دانسته باشد و مريد كامل آنكه در آينهء حال پير و جمال مراد انوار الهى را بيند كلمه علامت مريد قبول يافته آنست كه به مردم بيكانه صحبت نتواند و اكر بصحبت بيكانه افتد چنان بود كه مرغى در قفس و اسيرى در زندان كلمه ملامتى نه آن بود كه بىحرمتى شريعت كند كه او را ملامت كنند و ملامتى آنست كه در كار حقّ سبحانه و تعالى از خلق باك ندارد كلمه زهد آنست كه از دنيا اعراض كنى و به قسمت رضا دهى و سخن جز به مقدار كردار نكوئى زهد نه بعدم تجمّل و مالست بل فراغت دل از ما دون ذوالجلالست فقير دنيادوست را با كمال فاقه زاهد نخوانند و حضرت سليمان را با آن‌همه دستكاه زاهد خوانند كلمه فقير آنست كه خاموشى او بفكر باشد و سخن كفتن او بذكر و بهترين قولها ذكر است و بهترين فعلها نماز و خوب‌ترين خصلتها حلم كلمه راحت دنيا در سه چيز است ذكر سبحان و تلاوت قرآن و زيارت اخوان كلمه هر سخن كه از ذكر خاليست لغو است و هر خاموشى كه از فكر خالى باشد سهو است و هر نظر كه از عبرت خالى است لهو است كلمه درويشى آنست كه به چيز كسان طمع نكنى و چون به تو آرند منع نكنى و چون كرد آمد جمع نكنى كلمه درويشى آنست كه به ضرورت اكتفاء كند و طالب زياده نباشد كه رضاى برزق اندك او را از حرص پاك كند كلمه تجريد آنست كه دل خود را مجرّد كنى از غفلت و نفس خود را از هوا