و اوصياء بايد نمود و از احكام عقل و نواحى خرد دور بايد بود و اكر بارىتعالى خلق را در عقول خود مستقلّ دانستى انبياء را به ايشان نفرستادى و همه را حواله بعقول ايشان نمودى چنانچه آيهء كريمهء
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
نصّ صريح است بر خلاف عقل و اطاعت رسول ص و اهل بيت او و از اين مقوله آيات و اخبار بسيار است كه دلالت مىكند بر آنكه حسن و قبح اشياء شرعيست چنان كه جمعى از عرفاء كفتهاند كه نيك و بد و حسن و قبح و حلال و حرام شناخته نمىشود مكر بارشاد انسان كامل و هدايت آدم مكمّل بيت
تو كه در علم خود زبون باشى * عارف كردكار چون باشى
جمعى ديگر كفتهاند كه حسن و قبح اشياء نه شرعيست و نه عقلى است بلكه عادتست يعنى رسم و عادت هر قسم جاريست پسنديده و خوبست و آنچه خلاف رسم و عادت باشد نكوهيده و نامرغوب است مثل آنكه در بلاد هند و روم و فرنك ريش تراشيدن و در ملك عرب لباس فراخ پوشيدن و در ايران ريش بلند كردن و در ملك روس زنان و مردان در يك حمّام رفتن و نسوان كشادهروى بودن و در هند مرده سوزانيدن رسم و عادتست لهذا حميده و پسنديده است و همچنين در ملكى لباس تنك پوشيدن و دست و پا را رنك نمودن و دروغ كفتن و بلا موجب به مردم اذيّت نمودن و لواطه كردن و افترا بر بندكان خدا زدن قاعده و قانونست و هركه خلاف رسم و عادت كند از دايرهء عقل بيرون مردان هندوستان زيرجامهء زربفت و جامهء بهغايت نازك و رقيق پوشند و زنان ايشان لباس تنك و كمرچين فراخ دارند چون عادتست لاجرم بد نباشد چنان كه مدّت سى سال در معمورهء عالم گرديدم و بصحبت عقلاء هر دين و ملّت رسيدم همكى را در رسوم و عادات مشاهده نمودم و عموما سكّان هفتاقليم را در قيد تقليد كرفتار ديدم و كم كسى را ملاقات نمودم كه خود را تابع شرع نبى يا مطيع عقل زكى كرداند و بر وفق نموده عقل يا فرمودهء شرع عمل كند و السّلام على من اتّبع الهدى
ذكر حماديه
قريهايست آباد و محلّيست خجسته بنياد از توابع بعلبك ميان جبال واقع باغات بسيار دارد و قرب پانصد خانه در اوست و آبوهوايش بهغايت نيكوست مردمش قوم عرب و همكى شيعىمذهب و مهربان و غريبنواز و در آن شيوه ممتازند راقم از يكى ايشان پرسيد كه شما چه طايفه مىباشيد جواب كفت اصل ما از كوفه و از قوم حماد مىباشيم در زمان دولت بنى عبّاس از كوفه حركت نموده در اين ولايت مسكن كردهايم فقير دو سه روز آنجا بوده
ذكر حويزه
بضمّ حاء صاحب معجم البلدان كويد كه حويزه تصغير حوزه است بمعنى كردآوردهشده آن را حيازت نمود امير دبيس ابن غضب اسدى در ايّام خلافت الطائع باللّه كه با قوم خود آنجا نزول نمود و خانها ساخت و كفتهاند كه اين دبيس نه آن دبيس است كه از بنى مزيد بود و بناء حلّه نمود امّا از همان طايفه بود و كفته است كه اين موضع ميان واسط و بصره و خوزستان واقعست در بيان بطايح و در بيان بطيحه كفته كه جمع بطايح است و بطيحه و بطحا را معنى واحد است كه آن پهن شدن آب سيل است بر روى زمين و ملحوظ در وجه تسميهء بطايح واسط همين معنى است زيرا كه در آنجا آب بر زمين مستولى شده و منبسط كرديده و بطيحهء واسط زمينى است وسيع واقع در ميان واسط و بصره كه در اصل قريهها بوده به يكدكر متّصل و معمور و چون در ايّام كسرى و پرويز آب دجله طغيان نمود و فرات نيز بخلاف عادت زياده كشت از بستن راه آن عاجز آمدند لاجرم آب در آن سرزمين راه يافت و آن قراى را فروكرفت و مردم از آنجا جلا نمودند و چون آب كم شد كسرى عزم عمارت آن نمود امّا اجل مهلت نداد و شيرويه كه بعد از او پادشاه شد بواسطهء قلّت مدّت سلطنت فرصت تعمير آن نيافت تا آنكه دولت اسلام ظاهر شد و عجم را اشتغال بحرب و آواركى پيش آمد و مسلمانان را در مبادى حال مهارتى در عمارت زمين نبود لاجرم مدّتى آن موضع خراب مانده بود و چون دولت اسلام استقرار يافت و احوال بطايح نزد سلاطين عجم ز اسلام مذكور شد عمّال را بكشتى نشانده به آن موضع فرستادند و ايشان در آن موضع بلنديها ديدند كه آب بدانجا نرسيده بود و صلاحيّت عمارت و زراعت داشت پس در آنجا قراى ساختند و جمعى در آنجا ساكن شدند و برنج زرع نمودند در اوايل