تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
مطابق واقع باشد و كذب سخنى است كه معلوم او مطابق واقع نباشد و جمعى كويند كه صدق كلامى است كه بر وفق اعتقاد متكلّم مطابق واقع بود و كذب آنست كه سخن متكلّم بر وفق اعتقادش نبود در هر دو طريق كذب مخالف عقل و شرعست و حال آنكه از دو پيغمبر مرسل اين‌كونه كلام صادر شد نخست از جناب ابراهيم ع بمفاد آيهء كريمه
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ
چون آن حضرت بر ستاره نظر انداخت خود را مريض و بيمار ساخت و فرمود به درستى كه من بيمارم و با شما حالت رفتار ندارم و حال آنكه بيمار نبود و ناخوشى را بهانه نمود كه با جماعت كفّار به عيدكاه نرود و ديكر از آن حضرت پرسيدند كه تو اصنام ما را شكسته و خورد نمودى آن حضرت فرمود
بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ
يعنى من نكردم بلكه بزرك بتان اين كار كرد اكرچه اين كلام در مقام اعلام كفّار و مشركين بود تا بدانند كه اصنام از خود رفع ضرر نتوانند نمود امّا بنا بر تعريف صدق اين سخن كذبست دويّم از حضرت يوسف ع صديق در آنجا كه
جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ
و حال آنكه ابن يامين دزد نبود و حضرت صدّيق برادرش را بدزدى نسبت فرمود بعد از تقرير اين كلام دلپذير كفت آنچه بخاطر مىرسد آنست كه صدق و كذب راجع مىشود به اشخاص و هر كلامى كه از انسان كامل صادر شود بتحقيق كه آن كلام حق و صدقست و در آن شك و شبهه نيست اكرچه در نظر خلق مطابق واقع نباشد مثل كفتن حضرت موسى مر خضر را كه
لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً
و كفتن هدهد مر سليمان ع داود ع را كه
أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ
اين هر دو آيه دلالت تام دارد بر مطلب و كسانى كه ناقص و ناتمام و در پختكى خامند آنچه كويند خلاف واقعست اكرچه مطابق واقع باشد مانند آنكه منافقان به رسالت حضرت خاتم ص شهادت دادند و حال آنكه در قول خود كاذب بودند و حقتعالى از حال ايشان خبر مىدهد در آيهء
قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ
هرچه كيرد علّتى علّت شود * كفر كيرد كاملى ملّت شود
اى درويش كلام انبيا و اوصياء و بزركان دين را فهم كردن بسيار صعب و دشوار است تو اعتراض بكذار و بر كلام ايشان ايمان آر تا وقتىكه مؤمن ممتحن شوى و چون مؤمن ممتحن كردى آنكاه كلام معصوم را خواهى دانست چنان كه خود فرموده‌اند كلامنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا ملك مقرّب او نبىّ مرسل او مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين

ذكر حلّه

بكسر اوّل و تشديد لام لفظ حلّه در لغت عرب بمعنى قوميست كه جائى نزول نمايند و در ايشان كثرتى باشد و حلّه نام چند موضعست و مشهورترين آنها حلّهء بنى مزيد است و آن شهريست وسط كوفه ميان و بغداد و سمت مشرق كربلاى معلّى در اصل آن موضع را جامعين مىكفتند اوّل كسى كه آن را عمارت كرد و در آنجا نزول نمود امير سيف الدّوله صدقة ابن منصور بن علىّ بن مزيد اسدى بود منازل پدران او قبل ازو در حوالى فرات بود و چون در ايّامى كه ملوك سلجوقى به مدافعهء يكدكر اشتغال داشتند او را مال و سپاه و ترقّيات كلّى بهم رسيد در محرّم الحرام سنهء چهار صد و نود و پنج هجرى بحلّه آمده و آنجا را كه بيشهء پر از سباع بود مضرب خيام اقبال نموده به اندك روزى عمارت كرده از نفايس بلاد عراق كرديد شعرا در مدح حلّه اشعار عربى و فارسى بسيار كفته‌اند راقم مكرّر آنجا را ديده و بصحبت مردم آنجا رسيده است آن شهر از اقليم سيّم و هوايش اندك كرم و آبش كوارنده و خاكش فرخنده قرب پنج‌هزار باب خانه در اوست و نواحى معموره مضافات اوست جميع عمارات آنجا دوطبقه است و از آجر و شط فرات از ميان آن شهر مىكذرد و عمارت طرف غربى آن بيشتر است از طرف شرقى و در موسم تابستان پشّه و در زمستان كيك فراوان دارد و باغاتش بسيار و نخلستانش بيشمار است مردمش قوم عرب و اكثر شيعه‌مذهب و قليلى اهل سنّة و جماعت عموما كندم‌كون و سفيدچهره و از متاع حسن و صباحت بابهره‌اند بسيارى از متاخّرين فضلا و مجتهدين اماميّه از آنجا بوده‌اند